آدم را ياد " عينك شكسته " در فيلم " سگهاي پوشالي "( Straw Dogs ) ميافتد . شكستگي يك باور . يك اعتقاد و يك اعتماد . ساقطشدگي حقيقيتر ديدن يك منظره يك ابژه . كوفتگي حاصل از با مخ بر زمين خوردن ِ آن چه واقعيت مينماياند . تلنگر و تَركخوردن ، بر آنچه استوار باورش داشتيم . باور نكردني ست ، حوصلهي آدم سر ميرود . گيج ميشوي و بر خويش ريشخند ميزني از اين همه وقاحت . انحصار و از خود به در شدن همين جاست . در كنارمان . اما چه سهل ايستادهايم و غايت فرو خوردهايم . دود بنگ ما را كشته است . خفقان و لهشدگي تقدير آتي ماست و آغوش باز كردهايم . آبرو و حيثيت و شرفمان بر طوفان تاريخمان موجاندوز گريخته است . چيزي نمانده است . تمام آن چه باقي مانده است يك شكستگي است . و يك رسوائي و نتوانستن . نوعي ترس حاصل از خويش فايدهگري .
گيج شدهايم ، حق هم داريم ، نميدانيم كجاييم . آنچه نيك ميپنداشتيم آني گَرد شد و نيست . بازييمان دادهاند و در خويش شناوران غرق گشتهايم تا نكند بفهميم خون ديگري نيز قرمز است . درد دارد . بد دردي هم دارد . آزار و اذيتهاي جسمي _ جنسي هيچ مينمايد در برابر آنچه " خرشدگي" است . دروغ ميگويند ، بازي آغاز نشده است . اصلاً ما در اوج بازي بودهايم و سرگرم شوق و شور . شعف ، زايل كرده بود قوهي دماغي مان را . و زايلي هميشه است ، همينك . ميدانم و نميدانم ولي چيزي رخ داده است ، بهتانگيز ؛ با دست گل به ما زدهاند . آن هم در زماني كه در اوج بيعدالتي رقابتي يارگيريمان محركه بود . اما از جايي غافلمان بوده است . مات بودهايم . " داور " را باور داشتهايم ، اما دستهايش را نه . ما گل را خوردهايم و بازي تمام شده است . آنچه باقي مانده است : 1. خشم 2. بهت .
ميدانم نبايد ترسيد . ميدانم نبايد كوتاه آمد از حق بر خويش . و چندين ميدانم ديگر . اما اين يكي فرق ميكند . اين نشانه نيست ، اين " شدگيست " . شدن از يك موقعيت متزلزل ( موقعيتي كه عرصهي مبارزه بود ) به موقعيتي باثباتتر و البته پيچيدهتر . ما وارد شدهايم ( پرتاب كردنمان ) به آنچه نشانههايش را بازگفته بودنند بسيار و ترسانده بودنمان از آن بزرگان . اما خوشآمديد . شما در اوييد و غرق و ذوب خواهيد شد در آرمانهايش . شما ماشينهايي خواهيد گشت . يك شيئ ، يك ابزارگونگي با تاريخ مصرف .
آن عينك شكسته است . آن كه لااقل كمكمان ميكرد اندكي واقعيتر ببينيم . اما حيف . ببين عزيز ، به فاشيسم خوشآمديد ، رها شويد و لذت ببريد !
بهتر آن ديدم ديالوگ پاياني فيلم را بياورم :
« ( اتومبيل در حال حركت در جاده خاكي . ديويد سانره راننده با عينك شكسته شده . هنري نايلز بغل نشسته . دوربين روي چهرهي آگرانديسمان " هنري " برداشت بلند دارد .)
- هنري : من مسير خونم رو بلد نيستم .
( بعد دوربين روي چهرهي " ديويد " زوم شده است .)
- ديويد : اشكالي نداره .
( ديويد در همان حالت آگرانديسمان لبخند ميزند . )
- ديويد : من هم بلد نيستم . »
و اما من در كجا زندگي ميكنم ؟ احتياج به يك قوهي تخيل و تصور است . تصور كنيد و تجسم : « مونارشييسم ( تكسالاري ) ، آپارتايد جنسي _ حقوقي _ قومي ، بنيادگرايي ديني ( طالبانيسم شيعي ) ، دترمينيزم ، ميليتاريسم ( فرهنگ پادگاني ) ، توتاليتاريسم ( اقتدارگرايي ) ، تئوكراسي ( دينسالاري ) ، اوليگارشي ، پاترناليسم ، پاپيوليسم ( مردمانگيزي ) ، لجنپراكني ، شانتانژ و شالاتانيسم اطلاعاتي _ تبليغاتي و فساد سياسي »
جهان میلیاتاری(1)؟!
یکی از پرسش هایی که به وفور به ذهن متواتر می شود این است که آیا جهان به سمت نظامی گری (نه به معنای تحت الفظی حکومت نظامیان بر ساختار سیاست می باشد) ، اگرچه به لحاظ علمی تعریف فوق صحیح می باشد و اغلب میلیاتاریسم را به غلط ،تحرکات نظامی (و نه صرفاً نظامی)جهت احیای خشونت و جنگ تعبیر کرده اند ، پیش می رود!؟
شاید اگر بخواهیم این بحث را موشکافانه بررسی نماییم،ناچاریم دنیا را به چند قسمت جهان اول،دوم،سوم...تقسیم بندی نماییم و در ابعاد کوچکتر به بررسی سایر کنش ها بپردازیم .
بطور کلی عمده منازعات بشری پس از جنگ بین اللمل دوم در سطح خرد (منازعات منطقه ای)،رقابت بر سر تصاحب قدرت، (نظامی _ قومی _ نژادی)می بوده است و در سطح کلان تا قبل پایان جنگ سرد پیرامون همین پروسه می چرخیده است.شاید برخی از آمار و ارقام که حکایت از کشته شدن 40ملیون نفر به فاصله (1945_1991)و صرف کردن 11 تریلیون دلار در همین بازه زمانی جهت مصارف نظامی،در کنار نظریه ی برخورد تمدن های« ساموئل هانتینگتون»و نیز تئوری موج سوم «آلوین تالفر» (سایش مدرنیسم وپسا مدرنیسم) نوید خطری بزرگ در آستانه ی هزاره ی سوم را می دهند و برخی از نظریه پردازان اینگونه محاجه می کنند . همان گونه که پس از جنگ جهانی دوم بلا فاصله دیوار برلین ساخته شد و استالینسم دهشتناک تر از نازییسم و فاشیسم در جهان به وجود آمد که خیلی ها آرزوی همان دوران جنگ را می کردنند و درست در همان مقطعی که مردم جهان در اندیشه رهایی از توتالیتر بودنند ، دوباره به همان دام قدیمی افتادنند .و اکنون نیز پس از جنگ سرد بنیاد گران نبض تروریسم جهانی را در دست دارند و به هیچ روی حاضر به مصالحه نمی باشند .
به عنوان مثال کشور آمریکا با وجود اینکه 32% تو لید نا خالص جهان (تقریباً یک سوم کل دنیا)را دارا می باشد امٌا هزینه های نظامی اش برابر با کل جهان می باشد و عمده ترین دلایلش پس از فرو پاشی شوروی را مبارزه با تروریسم و بنیاد گرایی افسارگسیخته ذکر می کند بدون آنکه هستنده های به وجود آمدن این پدیده ی فرا مدرن را برسی نمایند .
شاید به واقع نتوان تعریف کلی و منسجم از فرهنگ را در قالب و فرمتی کلی تعریف نمود و به مانند اخلاق آنچنان پیچیده گی در آن لحاظ می گردد که بهتر است از تعریف آن صرف نظر نمود
اما لاجرم در کلیشه ای که مورد بحث است میبا ست فرهنگ را در قالب مکانی ،زمانی قرار داد
و اما فرهنگ عبارت است از هنجار ها و ضد هنجارهایی که که در یک جامعه قوام یافته و متشکل از پارامتر های مذهب، سنت،جعرافیا یی« اکونمستی ،بیو لوژکی وژئوپولوتیکی»،قومت ،نژاد و...است .اما عنصر"زمان"تعیین کننده گی بیشتری نسبت به "مکان"در عصر بعد از رنسانس یافته .بدین معنی که ساخت صوری مردم جهان «خصوصاَ جمعیت شهری »شباهت بیشتری به هم یافته اما همچنان تفاوت عمدی وجود دارد که هرچه از شرق به غرب و حتی از شمال به جنوب بیش می رویم شکافی عمیق تر پیدار می گردد .
خود این شکاف است که تعابیر مختلفی در مورد آن «اختلاف فرهنگی،تفاوت فرنگی،تهاجم فرهنگی»به کار می رود .
تهاجم فرهنگی :
طرفداران این نظریه بر این عقیده اند که گروهی از عناصر بیگانه دائم در فکر رسوخ به جوامع سنتی شونیستی اند و با حربه هایی از قبیل «فیلم ،موزیک ،مد و حتی نشر وکتاب »درصدد وا پاشیدگی این نظام ها هستند و چنین القا می کنند که می خواهند قشر جوانان را سرگرم لهو و لهب نمایند و مقاومت در برابر دشمن را از یاد ببرند .
اما همین که در متن جوامع غربی جستجو می کنیم خواهیم دید اینها جزیی از روز مره گی زندگی غربی است و طراح هان آن در فکر نفوذ به چنین جوامعی نیستندوطراحی آن نه به صورت آنی که گرد غباز زمان را یدک می کشد و اصلا برایشان هم مهم نیست و تمام بازدهی معنوی و مادیشان در همان دو سوی آتلانتیک تامین می شود و نیازی به این مهمل بافی ها نمی یابند .
تفاوت فرهنگی:
این گروه تحصیل کرده گانی بومی هستند که برای فرهنگ غرب ارزش قائل هستند اما آنرا برتر از فرهنگ بومی نمیدانند و اگر هم چنین بیندیشند آنرا تنها در چهار چوب سنت غربی تعریف می کنند و معادل سازی بومی آنرا غیر ممکن می دانند و بدین ترتیب فرهنگ ها را به صورت ایزوله قبول دارند و هرگونه تخطی در آنرا انحراف از مسیر اصلی می دانند .
اختلاف فرهنگی:
گروه سوم تجدد طلب های هستند که به مانند گروه یک "انحصارطلب" و به مانند گروه دو "محافظه" کار نیستند
اینان اساس انسان به صورت اندکی گزافه گویی "اپیکوری"و "اومانیسم اروپایی" ترجمه کرده اند و به صورت مطلق به
پارامتر های فرهنگ وفادار نبوده و به "تغییر پذیری" و"تکامل" در تمامی پارامترهای فوق عمیقاَ با ور مند هستند
این گرو ه معتفد هست چنانچه فرهنگ به صورت آزاد و خود جوش پرورش یابد و از دخالت های دولت و حاکمیت (که حتاَ برآن تاثیر گذار است) مصون بماند، فرصت بلوغ و نبوغ بیشتری خواهد یافت .اگر به چنین فرهنگی عدد65را بدهیم،فرهنگ موجود در کره ی شما لی مستحق صفر هم نمی باشد .
پس بر خلاف تفاوت فرهنگی "فرهنگ ها" نقاطی گسسته و جدا هم نیستنند بلکه به صورت خط های پیوسته هستند که از هم تاثیر می پذیرند و حتی به صورت نسبی می توان نقطه های صعود و نزول«البته نه به صورت اکید» در آن یافت واین شاهدی بر اختلافشان «در مفهوم ریاضی»هست.
مطلب را به بالاترین بفرستید:
سرخورده گي ميانه ي ياس و از خود بيگانه گي ،
آشوب دروني كه نمود آن خماري و ريلكسي افراطي است. يك نوع چت رواني،چتي كه ماهيتي قلب ايده گرايي ، قلب ماهيتي كه تبديل به واقع شده و به عبارتي خود امر واقع بوده و انسان سرخورده حاضر به پذيرش آن نيست و در ايده هاي خود كوچترين وقحي براي آن قائل نبوده و حال كه لوزي و لوده گي واقعيت را به يك باره ديده، نه مي تواند اتوپياي گذشته نفي نمايد نه تابوي واقعيت حال را بپذ يرد.
و به واقع قدرت تفكر و استنباط از وي سلب گرديده و حتي به فكر گريز و راه سومي از وضعيت موجود نمي باشد و به همان شكل معلق و سرگدان و خنثي مي ماند
امنيت اخلاقي ؛ فاجعه اي در كنش سياسي ما ايرانيان
( به بهانهي برگزاري مسابقه « از ضيافت تا امنيت » و چيزهاي ديگري از اين نوع )
« جاذبهي ناكجاآبادگرايي ، ناشي از اين غفلت ماست كه به روشني نميدانيم كه بهشت را نميتوان بر گسترهي زمين آفريد . »
« كارل ريموند پوپر »
ميگويند بسياري از واژگان نوين ِ مرسوم شده بر سيطرهي زندگي اجتماعي آدميان ، خاستگاهي فرانسوي دارند . فرانسويان با داشتن بزرگترين دگرگوني ِ در هم شكنندهي نظم قديمتر ، راه ترسيم واژگان غير معمول را در روابط اجتماعي گشودند . تا از اين پس هر چه را در باورشان است در قالب يك « واژهي » جديد تبيين كنند . در واقع اين فرانسويان بودند كه شجاعت يونانيان را بازتوليد كردند تا مفاهيم در شكلي دگر عريان شوند . و در اين ميان ما نيز بايد از شجاعت ِ ساختن « واژهاي براي مفهومي » چيزي عايدمان مي شد ، كه نشدن گمراهي هويتمان در وجود عينيمان بود . ما نيز دست به آفرينندگي زديم ؛ انترناسيوناليسم اسلامي ، مردمسالاري ديني ، روشنفكر ديني و حتي اگزيستانساليسم اسلامي و ... . ما نيز آمديم ، و هر آن چه را ميخواستيم ، از نو تعريفي در قلب ماهيت وجوديش و با پسوندي از « اسلامي _ ديني » ، آفريديم . خراب كردن مفاهيم عاريت گرفته شده ، با اضافه كردن پسوند « اسلام » كل آفرينندگي مان شده بود . اما خب ! ميتوانيم گردنهاي مان را با افتخار بالا بگيريم و فرياد بزنيم كه عينيت ظهور « بنيادگرايي » از آن مان است . اما نميتوانيم مفهوم بنيادگرايي را ترسيم كنيم ، كه عقلانيت مي خواهد و ما نداريم .