با لاخره تصميم خود را گرفتم .
سلانه، سلانه، از پلكان برج ميلاد بالا بروي و هر چه بالا تر مي روي، بجاي اينكه خسته شوي و دستانت را به نشانه ي خسته گي بر روي زانوانت بگذاري، با اشتياق بيشتر دوان دوان و با سرعت تمام ارتفاع ۴۳۵ متري برج را بدوي.
حتي اگر پلكان نداشته باشد. چون شوق داري ،شوقي براي فنا شدن و خلاص گشتن ،خلاص شدن از اين بودن مهمل و بي معني ،
بر بالاي برج كه رسيدي سرت را بالا بگيري و به عنوان يك آتيست از خدا بخواهي اي كاش باد نوزد تا تو بتواني بر بالاي آنتن برج هم برسي و همان گاه با لذتي وصف ناشدني تمام زمين را در زير پايت مي بيني دستانت را باز مي كني و چشمانت را مي بندي !اما نه چشمانت را باز مي كني تا شاهد لذت نيست شدن خويش باشي.
ولي اي كاش،اي كاش در اين ميانه چتري پاره هم در دست داشته باشي تا اندكي سرعت سقوط و اضمحلال تو را در حد كسري از ثانيه و شايد هم دقيقه كاش دهد تا بتواني لذت نابودي را اندكي بيشتر (مانند اسپري تاخير جنسي)لمس كني و با معشوقه مرگ خويش در واپسين لحظلات زندگي معاشقه كني و آنگاه با چنان سرعتي به سطحي سخت مانند آسفالت بزرگراه همت اثابت كني كه تمام رنجي را كه در اين ساليان سال ،بيهوده تحمل كرده ا ي از كاسه ي سرت به بيرون پرتاب شود و آنگاه رها و آزاد شوي از قيد خود و از قيد هر آنچه تو را به بند مي كشند براي تحمل كردن اين بار عبث و نكبت بار
اما افسوس
"اما نه،نمي ترسم نه اينكه شجاع باشم نه.از بزدلي مطلق است .مي دانم خود كشي كار آدم هاي شجاع است ،شايد هم آدم هاي خيلي ترسو،همان ها كه در پي جلب تر حم اند. اما اگر مرگ خانه كرده باشد در رگ و ريشه ات؟ در عمق هستي ت؟
راستش ،اگر زنده ام هنوز،اگر گهگاه به نظر ميرسد كه حتاٌ پرم از جنبش حيات ،فقط و فقط مال بي جربزگي است . مي دانم كسي كه تا اين سن خودش را نكشته بعد از اين هم نخواهد كشت. به همين قناعت خواهد كرد كه ، براي بقاء، به طور روزمره نابود كند خود را ،با افراط در سيگار،يا بي نظمي در خواب وخوراك،يا هر چيز كه بكشد اما در ازاي ايام،در مرگ بي صدا.
بيهوشي؟نه.مرگ در اوج رخوت و بي خبري!چه رويايي از اين بهتر براي آدمي بزدل كه هزار سال است مرگ شانه به شانه ي اوست؟"