تبليغاتX
آزادی قلم
 

امنيت اخلاقي ؛ فاجعه اي در كنش سياسي ما ايرانيان

( به بهانه‌ي برگزاري مسابقه « از ضيافت تا امنيت » و چيز‌هاي ديگري از اين نوع )

 

« جاذبه‌ي ناكجاآبادگرايي ، ناشي از اين غفلت ماست كه به روشني نمي‌دانيم كه بهشت را نمي‌توان بر گستره‌ي زمين آفريد . » 

                                                                          « كارل ريموند پوپر »

 

مي‌گويند بسياري از واژگان نوين ِ مرسوم شده بر سيطره‌ي زندگي اجتماعي آدميان ، خاستگاهي فرانسوي دارند . فرانسويان با داشتن بزرگترين دگرگوني ِ در هم شكننده‌ي نظم قديم‌تر ، راه ترسيم واژگان غير معمول را در روابط اجتماعي گشودند . تا از اين پس هر چه را در باورشان است در قالب يك « واژه‌ي » جديد تبيين كنند . در واقع اين فرانسويان بودند كه شجاعت يونانيان را باز‌توليد كردند تا مفاهيم در شكلي دگر عريان شوند . و در اين ميان ما نيز بايد از شجاعت‌ ِ ساختن « واژه‌اي براي مفهومي » چيزي عايدمان مي شد ، كه نشدن گمراهي هويتمان در وجود عيني‌مان بود . ما نيز دست به آفرينندگي زديم ؛ انترناسيوناليسم اسلامي ، مردم‌سالاري ديني ، روشنفكر ديني و حتي اگزيستانساليسم اسلامي و ... . ما نيز آمديم ، و هر آن چه را مي‌خواستيم ، از نو تعريفي در قلب ماهيت وجوديش و با پسوندي از « اسلامي _ ديني » ، آفريديم . خراب كردن مفاهيم عاريت گرفته شده ، با اضافه كردن پسوند « اسلام » كل آفرينندگي مان شده بود . اما خب ! مي‌توانيم گردن‌هاي مان را با افتخار بالا بگيريم و فرياد بزنيم كه عينيت ظهور « بنيادگرايي » از آن مان است . اما نمي‌توانيم مفهوم بنيادگرايي را ترسيم كنيم ، كه عقلانيت مي خواهد و ما نداريم .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط داود شکوهی در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

گه‌گاهي فكر مي‌كنم ؛ اگر سوالي بر مبناي اين كه چرا واجبات ، مستحبات و مفروضات ديني – اعتقادي كه به جاي نمي‌آورم ، از من شود چه پاسخي خواهم داشت ؟

پيش فرض اوليه ، زيست در يك ساخت مذهبي اجتماعي ( حداقل در ظواهر ) است . اساساً شاخص شجاعت يا خدعه‌گري من تا چه ميزان قابل استنباد است ؟ به يقين در چنين بافتي از روابط اجتماعي من هيچ « حقيقتي » را نخواهم گفت ؛ هراس ، هميشه همين حوالي است . پس من صرفاً مي‌توانم « نيرنگ » زنم . من از چه چيزي مي‌توانم نترسم ؟ چه پيامدهايي ميزان هراس را در زيست – انساني نشان مي‌دهند ؟ يا اساساً چه پيامئ‌هايي است كه رعب‌انگيز ‌اند ؟ ‌چرا « مني » كه از رقيبان سر سمج ِ « دروغ » هستم ، در موارد خاص ِ اين چنيني بر خويش گذرنامه‌اي سهل مي‌دهم تا حركتي بر گردنه‌ي بي‌خيالي كنم ؟ و به واقع ما آدميان محدود پديده‌هايي داريم كه مي‌توانيم مطلقانه از آن ِخويش بدانيم . مثلاً حيات . مثلاً مرگ . حيات صرفاً پديده‌اي حق‌گرايانه بر مالكيت فرد است . ما انسان‌ها داراي اين توانايي و قوه‌ي حقيقي هستيم تا از اعقايد و اميدهايمان در زير مشمئزكننده‌ترين « خشونت » ها حمايت كنيم . يعني ما مي‌توانيم اراده‌اي بر خويش اعمال كنيم تا از بدترين شرايط ، با افتخار ارزش‌هايمان را عَلَم كنيم ( حتي در شكلي كه به نظر حماقت و پوچ آيد ) . من ، سال‌هاست بر آن پاي مي‌فشاريم كه « مرگ » آن قدرها هم به چشم نمي‌آيد ، و برانگيختگي آن صرفاً يك « امر واقع » بي‌بديل است . صرفاً شدني از طبيعت هميشگي‌ .

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط داود شکوهی در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin