سرخورده گي ميانه ي ياس و از خود بيگانه گي ،
آشوب دروني كه نمود آن خماري و ريلكسي افراطي است. يك نوع چت رواني،چتي كه ماهيتي قلب ايده گرايي ، قلب ماهيتي كه تبديل به واقع شده و به عبارتي خود امر واقع بوده و انسان سرخورده حاضر به پذيرش آن نيست و در ايده هاي خود كوچترين وقحي براي آن قائل نبوده و حال كه لوزي و لوده گي واقعيت را به يك باره ديده، نه مي تواند اتوپياي گذشته نفي نمايد نه تابوي واقعيت حال را بپذ يرد.
و به واقع قدرت تفكر و استنباط از وي سلب گرديده و حتي به فكر گريز و راه سومي از وضعيت موجود نمي باشد و به همان شكل معلق و سرگدان و خنثي مي ماند