نياز به توضيح و تفسيرهاي حقوقي و پيچيده سازي مسئله نيست
اتنخاب كه ديگر اصل و فرع ندارد
بنده داراي علايق و اهداف خاصي هستم و بر اين مبنا نماينده يا نمايندگاني براي تبيين و اجرايي اين اهداف انتخاب مي كنم
حال ممكن است در شيوه ي برگزاري اين انتخاب اشكالي به وجود آيد
آيا به زير سوال بردن اين انتخابات جرم است !
جوابش در آستين تان است، قانون تعيين ميكند
و مجري اين قانون شوراي نگهبان است كه وظيفه ي چينش افراد انتخاب شونده (البته با اعمال سلايق حاكميت)و نظارت بر حسن اجرايي اين انتخابات است.
حال سوال اين است كه اگر كس يا كساني معتقد باشند كه اين شورا بي طرفي خود را ديگر حفظ نكرده و يكي از عوامل ايجاد اخلال در انتخابات است ،آنگاه چه بايد كرد
به راستي شكايت از شوراي نگهبان ،صدا وسيما،قوه ي قضاييه، رهبري و نهاد هاي زير نظر وي اعم از بنياد مستضعفان، سپاه،آستان قدس رضوي و... را بايد به پيش چه كسي برد اگر نخواهيم به مانند رفسنجاني به پيشگاه خدا ببريم
رهبري شورايي نگهبان را تعيين ميكند ،شوراي نگهبان كانديدهاي خبرگان را تعيين ميكند خبرگان مسئول انتخاب رهبري و نظارت بر حسن اجرايي تصميمات وي است .
حال اين سيكل بسته چه چيزي بجز خود كامه گي فردي را ميرساند.
تازه خبرگان رهبري سالي يكي دو جلسه برگزار مي كند و به جاي احضار رهبري به مجلس و" سين جين" نمودن از وي ،به بيت ايشان رفته و از وي پند اندرز مي گيرند ،يعني دقيقاٌ عكس آن چيزي كه در قانون اساسي ذكر شده است .
حال هم كه كتاب قانون هم در دست گرفته و مي نويسد شك كردن در انتخابات از مصاديق جرم (آن هم جرم كبيره)است.
اين ره كه تو مي روي به تركستان است.
مطلب را به بالاترین بفرستید:
بنویسم مرگ بر اشعالگر بخوانیم"مرگ بر دیکتاتور"
بنویسیم زنده باد فلسطین بخوانیم"زنده باد آزادی"
بنوسیم جنایت را متوقف کنید بخوانیم"دوروغ و تقلب و کشتار و شکنجه را متوقف کنید"
روز جمعه یک نه بزرگ به جمهوری ولایت فقه بگوییم
جمعه ی سبزی را آرزو مندییم
مطلب را به بالاترین بفرستید:
خطاب به رهبری و صدا و سیما
پرسش اساسی از مقام رهبری، مسئولین جمهوری اسلامی و صدا وسیمای رسمی ایران اینست که چگونه شما گوانتانامو را در هزاران مایلی تهران می دیدید و در رثای بدرفتاری با زندانیان آن و تضییع حقوق انسانها سخن سرایی می کردید، ولی بازداشتگاه مخوف کهریزک را درچند کیلومتری پایتخت که آزادشدگان آن، اینروزها از آن داستانها تعریف می کنند، نمی دیدید!؟
به نظر نمی رسد کهریزک در کویر لوت واقع شده باشد که دور از دسترس دید حاکمان باشد!؟
مقام رهبری، بارها در سخنرانی خود از گوانتانامو و ابوغریب (زندان بدنام بغداد) به عنوان سند بدنامی دولت آمریکا یاد می کردند که عرق شرمندگی را بر روی پیشانی هر انسانی می نشاند (قریب به مضمون). آیا ما امروز حق نداریم کهریزک و البته بسیاری از بازداشتگاههای بی نام ونشان دیگر ایران را سند شرمندگی و بدنامی نظام ایران بدانیم؟
آیا می توان پذیرفت که زندان بزرگی در چند کیلومتری تهران و بدون حداقل شرایط قانونی و عرفی زندانها وجود داشته باشد و دیده نشود، اما کوچکترین اتفاق در یکی از ایالتهای آمریکا، آنچنان در صدا وسیمای ایران بزرگ شود که هر فرد منصفی را به تعجب وا دارد؟
آیا حقوق زندانیان گوانتانامومهم است – که هست – اما حقوق اساسی هزاران ایرانی دربند در زندانهای ایران و از جمله کهریزک مهم نیست؟
اینروزها مکرر گفته می شود که کشته شدگان در پی راهپیمایی های غیر قانونی کشته شده اند! مگر طبق نص اصل 27 قانون اساسی، تشکیل اجتماعات و راهپیماییها بدون حمل سلاح و عدم اخلال در مبانی اسلام آزاد نیست؟
چرا در جمهوری اسلامی به این حق بدیهی توجه نمی شود؟ چرا مردم معترض به نتایج انتخابات – حتی اگر اشتباه فکر می کنند - نمی توانند اعتراض خود را بیان کنند؟مگر اعتراض به نتایج انتخابات نیز مخل به مبانی اسلام است!؟
جالب آنکه اصل 27 قانون اساسی، راهپیمایی ها را با حفظ 2 شرط فوق آزاد می داند و هیچ تبصره ی دیگری –مثلاٌ اینکه قانون تفضیل آن را معین کند – در آن نیامده است و این نشان می دهد که هیچ کس و با هیچ شرطی نمی تواند آن را محدود کند.
چرا و با چه انگیزه ای نظامی که مقام رهبری علی القاعده باید حافظ قانون اساسی آن باشند، این چنین حق قانونی و مدنی افراد را منکر می شود؟ و چرا به تعبیر فقها، در مقابل نص اجتهاد می کنند!؟
آیا نباید کسانی که به سوی مردم آتش گشودند و حق مشروع مردم را زیر پا گذاردند، به عنوان جنایتکار محاکمه شوند؟
ضمن اینکه بسیاری از کشته شدگان اخیر، در زندان و ظاهراٌ زیر شکنجه جان سپرده اند، بنابراین در کهریزک و دیگر بازداشتگاهها چه خبر بوده است که این چنین فجایعی به بار آمده است؟
چگونه است که مقام رهبری که طبق اصل 110 قانون اساسی، فرماندهی کل نیروهای مسلح را بر عهده دارند، در جریان اعمال نیروهای نظامی و انتظامی – گفته شده است که این بازداشتگاه، زیر نظر نیروی انتظامی بوده است - نبوده اند؟
منبع:http://negahie.blogspot.com/ مطلب را به بالاترین بفرستید:
چند سوالي كه خانه ي آزادي مطرح كرده اند با هوش ودرايتي كه در شما سراغ داريم و برازنده ي جنابتان مي باشد پاسخ دهيد تا بر ما و امت شهيد پرور ذكاوتتان مسجل گردد
1)آبا رسانه هاي گروهي و مجاري فرهنگي آزاد و مستقل وجود دارند؟
بلي، رسانه ي ملي
2)آيا آزادي تجمعات ،تظاهرات،و بحث آزاد و علني وجود دارد؟
بلي ،روز قدس
3)آيا آزادي تشكلات سياسي يا شبه سياسي وجود دارد؟
بلي ،بسيج
4)آيا نظام قضايي مستقل وجود دارد؟
بلي ،انتصابات حكومتي
5)آيا حاكميت قانون در مسايل جنايي و مدني رواج دارد؟آيا در چهار چوب قانون با مردم يكسان رفتار ميشود ؟
بلي ، شهروند درجه 1،2،3 مطلب را به بالاترین بفرستید:
بازداشتگاه كهريزك به علت شرايط بد بهداشتي تعطيل شود !
آيا اگر تنها شرايط بد بهداشتي بود ريس زندان ها از عهده ي چنين امري بر نمي آمد .
و يا داستان تهران يا داستان كل كشور يا ريس قوه ي قضاييه .
چه نيازي به حكم خداوندگاري شما براي چنين مسئله ي پيش پا افتاده اي است.
آن كاسه اي كه زير نيم كاسه ي شما است همه مي دانند.
يا خود را به خريت زده ايد يا 70مليون نفري كه برشانه هايشان سوار شده ايد
مطلب را به بالاترین بفرستید:
جهان میلیاتاری(1)؟!
یکی از پرسش هایی که به وفور به ذهن متواتر می شود این است که آیا جهان به سمت نظامی گری (نه به معنای تحت الفظی حکومت نظامیان بر ساختار سیاست می باشد) ، اگرچه به لحاظ علمی تعریف فوق صحیح می باشد و اغلب میلیاتاریسم را به غلط ،تحرکات نظامی (و نه صرفاً نظامی)جهت احیای خشونت و جنگ تعبیر کرده اند ، پیش می رود!؟
شاید اگر بخواهیم این بحث را موشکافانه بررسی نماییم،ناچاریم دنیا را به چند قسمت جهان اول،دوم،سوم...تقسیم بندی نماییم و در ابعاد کوچکتر به بررسی سایر کنش ها بپردازیم .
بطور کلی عمده منازعات بشری پس از جنگ بین اللمل دوم در سطح خرد (منازعات منطقه ای)،رقابت بر سر تصاحب قدرت، (نظامی _ قومی _ نژادی)می بوده است و در سطح کلان تا قبل پایان جنگ سرد پیرامون همین پروسه می چرخیده است.شاید برخی از آمار و ارقام که حکایت از کشته شدن 40ملیون نفر به فاصله (1945_1991)و صرف کردن 11 تریلیون دلار در همین بازه زمانی جهت مصارف نظامی،در کنار نظریه ی برخورد تمدن های« ساموئل هانتینگتون»و نیز تئوری موج سوم «آلوین تالفر» (سایش مدرنیسم وپسا مدرنیسم) نوید خطری بزرگ در آستانه ی هزاره ی سوم را می دهند و برخی از نظریه پردازان اینگونه محاجه می کنند . همان گونه که پس از جنگ جهانی دوم بلا فاصله دیوار برلین ساخته شد و استالینسم دهشتناک تر از نازییسم و فاشیسم در جهان به وجود آمد که خیلی ها آرزوی همان دوران جنگ را می کردنند و درست در همان مقطعی که مردم جهان در اندیشه رهایی از توتالیتر بودنند ، دوباره به همان دام قدیمی افتادنند .و اکنون نیز پس از جنگ سرد بنیاد گران نبض تروریسم جهانی را در دست دارند و به هیچ روی حاضر به مصالحه نمی باشند .
به عنوان مثال کشور آمریکا با وجود اینکه 32% تو لید نا خالص جهان (تقریباً یک سوم کل دنیا)را دارا می باشد امٌا هزینه های نظامی اش برابر با کل جهان می باشد و عمده ترین دلایلش پس از فرو پاشی شوروی را مبارزه با تروریسم و بنیاد گرایی افسارگسیخته ذکر می کند بدون آنکه هستنده های به وجود آمدن این پدیده ی فرا مدرن را برسی نمایند .
شاید به واقع نتوان تعریف کلی و منسجم از فرهنگ را در قالب و فرمتی کلی تعریف نمود و به مانند اخلاق آنچنان پیچیده گی در آن لحاظ می گردد که بهتر است از تعریف آن صرف نظر نمود
اما لاجرم در کلیشه ای که مورد بحث است میبا ست فرهنگ را در قالب مکانی ،زمانی قرار داد
و اما فرهنگ عبارت است از هنجار ها و ضد هنجارهایی که که در یک جامعه قوام یافته و متشکل از پارامتر های مذهب، سنت،جعرافیا یی« اکونمستی ،بیو لوژکی وژئوپولوتیکی»،قومت ،نژاد و...است .اما عنصر"زمان"تعیین کننده گی بیشتری نسبت به "مکان"در عصر بعد از رنسانس یافته .بدین معنی که ساخت صوری مردم جهان «خصوصاَ جمعیت شهری »شباهت بیشتری به هم یافته اما همچنان تفاوت عمدی وجود دارد که هرچه از شرق به غرب و حتی از شمال به جنوب بیش می رویم شکافی عمیق تر پیدار می گردد .
خود این شکاف است که تعابیر مختلفی در مورد آن «اختلاف فرهنگی،تفاوت فرنگی،تهاجم فرهنگی»به کار می رود .
تهاجم فرهنگی :
طرفداران این نظریه بر این عقیده اند که گروهی از عناصر بیگانه دائم در فکر رسوخ به جوامع سنتی شونیستی اند و با حربه هایی از قبیل «فیلم ،موزیک ،مد و حتی نشر وکتاب »درصدد وا پاشیدگی این نظام ها هستند و چنین القا می کنند که می خواهند قشر جوانان را سرگرم لهو و لهب نمایند و مقاومت در برابر دشمن را از یاد ببرند .
اما همین که در متن جوامع غربی جستجو می کنیم خواهیم دید اینها جزیی از روز مره گی زندگی غربی است و طراح هان آن در فکر نفوذ به چنین جوامعی نیستندوطراحی آن نه به صورت آنی که گرد غباز زمان را یدک می کشد و اصلا برایشان هم مهم نیست و تمام بازدهی معنوی و مادیشان در همان دو سوی آتلانتیک تامین می شود و نیازی به این مهمل بافی ها نمی یابند .
تفاوت فرهنگی:
این گروه تحصیل کرده گانی بومی هستند که برای فرهنگ غرب ارزش قائل هستند اما آنرا برتر از فرهنگ بومی نمیدانند و اگر هم چنین بیندیشند آنرا تنها در چهار چوب سنت غربی تعریف می کنند و معادل سازی بومی آنرا غیر ممکن می دانند و بدین ترتیب فرهنگ ها را به صورت ایزوله قبول دارند و هرگونه تخطی در آنرا انحراف از مسیر اصلی می دانند .
اختلاف فرهنگی:
گروه سوم تجدد طلب های هستند که به مانند گروه یک "انحصارطلب" و به مانند گروه دو "محافظه" کار نیستند
اینان اساس انسان به صورت اندکی گزافه گویی "اپیکوری"و "اومانیسم اروپایی" ترجمه کرده اند و به صورت مطلق به
پارامتر های فرهنگ وفادار نبوده و به "تغییر پذیری" و"تکامل" در تمامی پارامترهای فوق عمیقاَ با ور مند هستند
این گرو ه معتفد هست چنانچه فرهنگ به صورت آزاد و خود جوش پرورش یابد و از دخالت های دولت و حاکمیت (که حتاَ برآن تاثیر گذار است) مصون بماند، فرصت بلوغ و نبوغ بیشتری خواهد یافت .اگر به چنین فرهنگی عدد65را بدهیم،فرهنگ موجود در کره ی شما لی مستحق صفر هم نمی باشد .
پس بر خلاف تفاوت فرهنگی "فرهنگ ها" نقاطی گسسته و جدا هم نیستنند بلکه به صورت خط های پیوسته هستند که از هم تاثیر می پذیرند و حتی به صورت نسبی می توان نقطه های صعود و نزول«البته نه به صورت اکید» در آن یافت واین شاهدی بر اختلافشان «در مفهوم ریاضی»هست.
مطلب را به بالاترین بفرستید:
سرخورده گي ميانه ي ياس و از خود بيگانه گي ،
آشوب دروني كه نمود آن خماري و ريلكسي افراطي است. يك نوع چت رواني،چتي كه ماهيتي قلب ايده گرايي ، قلب ماهيتي كه تبديل به واقع شده و به عبارتي خود امر واقع بوده و انسان سرخورده حاضر به پذيرش آن نيست و در ايده هاي خود كوچترين وقحي براي آن قائل نبوده و حال كه لوزي و لوده گي واقعيت را به يك باره ديده، نه مي تواند اتوپياي گذشته نفي نمايد نه تابوي واقعيت حال را بپذ يرد.
و به واقع قدرت تفكر و استنباط از وي سلب گرديده و حتي به فكر گريز و راه سومي از وضعيت موجود نمي باشد و به همان شكل معلق و سرگدان و خنثي مي ماند
نظر خواهی
ایران اولین کشور غیر غربی است که قدم در راه مدرنیته و تجدد برداشته است .به عبارتی اولین کشور آسیایی .
اما اکنون پس ازچند سده در قهر جدول توسعه یافته گی قرار گرفته است.
این در حالی است که کشور" کره" در سال1963به لحاظ شاخص های توسعه (سیاسی ،اقتصادی،فرهنگی)هم تراز کشور "غنا "بوده است .و اکنون یازدهمین اقتصاد دنیاست و به لحظ سیاسی نیز توسعه یافته است .
ترکیه نیز از دهه ی 70 قدم در راه توسعه گزارده است و مالزی در عرض 20 سال گذشته رشد چشم گیری داشته است .
1)دکتر سریح القلم عاملیت آنرا را در عدم سازگازی اسلام با مظاهر مدرنیته «لیبرالیسم»ذکر می نماید.
2)دکتر حسین بشیریه ساخت تمرکزگرایی بنیان های مدرنیته سیاسی «مشروطیت»را عامل آن می داند.
3)پروفسورمک موراستقلال بیش از حد" حاکمیت "از" مردم "یا به عبارتی عدم وابسته گی" دولت" به" مردم" و تصاحب ثروت" بدون زحمت"«منابع معدنی»نفت و گاز و…عاملیت آن معرفی می نماید .
حال به نظر شما موئلفه های رشد نیافته گی در ایران چیست؟
مطلب را به بالاترین بفرستید:
شده ايم تقويم تاريخ به سان تقوم هاي جمهوري اسلامي «اصرار دارم بگويم حكومت اسلامي» چون آنان خود نيز بر چنين اصراري پاي مي فشرند .
البته با اين تفاوت كه سعي در زنده نگاه داشتن تاريخ" محذوفان" داريم.
آري 28 و 27 تير 67 را خيلي ها به ياد ندارند بعضي جرات يا آوري آن را ندارند و برخي در هيستوري ذهنشان چنين چيزي وجود نداشته و يا اگر با دقت مخ آنان را واكاوي نمايي حادثه اي بسيار سطحي در حد عنوان هاي روزنامه هاي زرد «كشته شدن زن خائن به همسرش ، دختران فراري در خيا بان ميرداماد» برايشان نمود مي يابد .
مسئله كشته شدن 700الي12000 نفر از فعالين سياسي چپ اعم از مجاهدين ،فداييان خاق، حزب توده خانه ي كارگر و...نيست .
18تير هم 8 ساله شد ، به سا ن صد ساله گي مشروطيت و 10 سالگي 2 خرداد.
اما اين يكي نه از جنس آنان بود.
اگر بتوان 18 تير را جنبش معنا كرد ،حتي آنرا نيز نمي توان با شورش مه 68 دانشجويان فرانسه و حتي 16 آذر 32 خودمان قياس كرد.
مه 68 شورشي آنارشي بود بر عليه نظم موجود و به واقع شايد نتوان گفت خواستگاه هايشان چه بوده است.16 آذر نيز اعتراضي عليه استعمار و استبداد بود كه كفه ي استعماريش بر استبداديش مي چربيد .
شايد بتوان 18 تير را با شورش دانشجويي 1989چين به نوعي هم رده دانست ،هر دو خواستار نوعي افزايش آزادي هاي مدني بودند .
پس از توقيف "روزنامه ي سلام" اگر خاطرم درست ياري كند به خاطر انتشار نامه ي
"سعيد امامي" ،دانشجويان دانشگاه تهران از اين اقدام منزجر كننده ي حكومت خشمگين شده و دست به اعتراض وشورش زدند و در حقيقت به نوعي سلب آزادي (آزادي بيان )اعتراض نموده .
دانشجويان مطالبه اي را پيگير مي شدند كه دموكرات ترين كشور هاي جهان براي حصول آن لنگ لنگان پيش مي روند . براي مثال در آن سوي آتلانتيك " مك كارتيسم" را داريم و در اين سو «در بريتانيا»مي توان براي "كمونست ها" و" نازي ها" تبليغ كرد ولي اگر از حق «آزادي بيان»ايرلندي هاي مقيم بريتانيا و داشتن حقوق شهروندي برابر صحبت كرديم ، چون از جنس عامه پسندانه نيستند ، ممكن است يك سياستمدار را براي هميشه ازبه خاطر عدم محبوبيت از عرصه ي سياست محو نمايد .
پس دانشجويان در 18 تير مطالبه ي" آزادي" و دفاع از "آزادي بيان" را پيگير نمودند و حتي اشك تمساح آيت اله ها و عدم حمايت دولت اصلاحات مانع از اين مهم نشد كه طبقه ي تحصيل كرده ي ايراني از اين خواست به جايش دست بشوراند و اين موضوع در مسئله ي اعدام آقاجري به ثمر نشست .
به آري 18 تير همچنان ادامه دارد اما اين بار نه از جنس انقلابي و آرمان خواهي آن ، بلكه در مفهوم آزادي خواهي و در معني خاص آن (آزادي) .
. منبع:لیبرال دمکرات / برگردان : دانیال جعفری
. فرانسیس فوکویاما
تئوری "پایان تاریخ" فرانسیس فوکویاما – که در سال 1989 مطرح و در سال 1992 در کتابی تشریح شد – منتفذ ترین تلاش برای فهم جهان ِ پس از جنگ سرد بود. در موخره ای بر " پایان تاریخ و آخرین انسان" ، فوکویاما توضیح می دهد که چگونه ایده هایش امواج انتقاد و تغییرات سیاسی را پشت سرگذاشتند.
...
در هفده سالی که از زمان انتشار اولیه مقاله من " پایان تاریخ؟" می گذرد ، فرضیه ام از هر نقطه نظر قابل تصوری مورد انتفاد واقع شده است. انتشار نسخه دوم کتاب " پایان تاریخ و آخرین انسان" این فرصت را برایم فراهم آورد تا اصل موضوع را دوباره بیان کنم ، به جدی ترین مخالفت هایی که علیه اش شد پاسخ دهم ، و در مورد بعضی تغییرات که در سیاست جهانی از تابستان 1989 رخ داده تفسیری داشته باشم.
اجازه دهید با سئوالی شروع کنم: "پایان تاریخ" چه بود؟ خود عبارت البته از من نبود و مربوط به جی اف دبلیو هگل یا بهتر بگویم کارل مارکس بود. هگل اولین تاریخدان فیلسوف بود که تاریخ بشری را به عنوان فرآیندی تکاملی و منسجم می دید. هگل این تکامل را روشن شدن تدریجی منطق انسانی می دانست که نهایتاً منجر به تسری آزادی در جهان می شود. فرضیه مارکس بیشتر پایهء اقتصادی داشت ، که تغییر ابزار تولید را در گذر تحول جوامع انسانی ، از پیش انسان به شکارچی- ذخیره کننده و به انواع کشاورز و صنعتی می دید و بنابراین فرضیه پایان تاریخ تئوری مدرنیزاسیون بود که سئوال فرآیند مدرنیزاسیون نهایتاً به کجا ختم می شود را پیش کشید.
1)ريس جمهوري طرحي را ارائه كرده و شوراي پول و ارز را وادار به قبول و اجرايي آن نموده.
نرخ سود بانكي 12%
بانك هاي دولتي 12% ،بانك هاي خصوصي 13% و اين در حالي است كه نقدها و اعتراضاتي نسبت به اين طرح ،مطرح شده است .
ريس جمهوري در پاسخ به اين نقد ها عنوان نموده كساني كه ساز مخالفت با اين طرح را مي زنند خود جزيي از رانت خواران و دار و دسته ي آنها مي باشند .
اين در حالي است كه رانت چرخه اي سيال دارد هر گاه كه عرضه و تفاضا از ثبات بهرمند باشند ،رانت درحالت سكون مي ماند ، به محض اينكه چنين ثباتي از ميان برود ،رانت حالت ايستايي خود را از دست مي دهد و حالتي ديناميك به خود مي گيرد .
رانت خواران بزرگ در جوامعي به دنيا مي آيند كه چنين ثباتي برقرار نباشد .
۱)پسر عمويم تاجري خرده پا ميباشد،از او سوال كردم نحوه ي خريد از كشورهاي خارجي را برايم شرح بده
گفت ابتدا ما بخشي از پول را به حساب«ال سي»( حساب هاي اعتباري)كه نقش واسط و اعتماد ساز را بين تاجر و شركت هاي خارجي اعمال مي نمايد واريز ميكنيم ، سپس آن شركت به همين ميزان پول، اجناس را توليد و در انبار بانكي در دبي دخيره مي كند ، گفتم چرا بانك هاي دبي مگر بانك هاي ايران چه مشكلي دارند ،گفت بانك هاي ايران به دليل سيستم هاي"تخمي تاتيك"عاجز از انجام اين كارند ،ضمناً شركت هاي خارجي به بانك هاي ايراني اعتماد ندارند و ترجيح مي دهند تبادلات تجاري خود را در كشور هاي با اقتصاد باز به انجام برسانند
2)با پيمان كار راه سازي صحبت مي كردم درباره ي چگونگي بدست آوردن امتياز ساختن راه ناحيه اي، گفت از طريق مناقصه.
وزارت راه اين طرح را به مناقصه مي گذارد و هر پيمان كاري كه قيمت مناسب تري را پيشنهاد كند پروژه را به او واگذار مي كنند كه البته اگر پروژهاي سود آور و در خور شان باشد ،چند هفته قبل از اعلام مناقصه« بلدوزرها»و« لودرهاي» سپاه جاده را زير و رو مي كنند.
در عصر جديدي كه از سوم تيرماه 1384 در ايران آغاز شده، نيروهاي سياسي ايران با آرايش جديدي روياروي هم صفآرايي كردهاند. پيش از اين در ضميمهي سياستنامهي شرق (شمارهي1، شهريور 1384) به اين موضوع پرداختهام؛ اما در شرايط كنوني تنها تحليل جناحبنديهاي سياسي و تمييز آنها از هم براي فهم تحولات قدرت كافي نيست بلكه با گذشت يكسال از آن رساله بايد به نكات و ظرايف جديدي در درون همان جناحهاي سياسي توجهكرد كه بهخصوص در انتخابات آيندهي ايران (شوراها و خبرگان) تأثير مستقيمي بر آرايش نيروها خواهدگذاشت. از اينرو اين مقاله را بايد بخش دوم و مكمل رسالهي "عصر جديد" دانست. عصري كه در اثر گسست ائتلافهاي سياسي در 27 خرداد آغاز و به شكست 3 تير منتهي شد. پيروزي محمود احمدينژاد در 3 تير درواقع محصول برنامهريزي هيچ حزب سياسي نبود، گرچه برخي حزب پادگاني را برندهي اصلي رقابت دانستهاند اما ميدانيم كه تا دوهفته مانده به مرحلهي اول انتخابات رياستجمهوري حتي همين حزب پادگاني از نامزدي ديگر دفاع ميكرد و تنها غلبهي حاشيه بر متن اين جريان بود كه نامزد پيروز را تعيينكرد
از کجا آغاز کنیم؟!
۱۰سال پیش جنبشی خود جوش در ایران به وقوع پیوست که روندی تازه در تحولات سیاسی این مرزو بوم را نقش بست و به سخنی دیگر فصلی تازه در مناسبات سیاسی گشوده و به باور برخی مورخان نقطه ی عطفی درتاریخ ایران بوده است.
انقلاب مشروطه
شهریور بیست و فضای باز سیاسی
انقلاب ایدئولوژیک 57
و 2 خرداد 76
سوالات فراوانی به ذهن مورخان،جامعه شناسان و روان کاوان اجتماعی خطور کرده که چرا ناحیه ی جغرافیایی ایران که اولین کشور خاورمیانه در زمینه ی تلاش برای استقرار دموکراسی بوده و بعد از ژاپن دومین کشور آسیا در این زمینه میباشد و با این همه استعداد در زمینه ی بلوغ سیاسی اکنون به کشور شبه توتالیتر که قلب تپنده بنیاد گرایی خاورمیانه و به سخنی دیگر بنیاد گرایی جهانی تبدیل شده است .
نوشتار های بسیاری بر این پروسه رفته است (اصلاحات سترون)که در این نوشتار قصد بررسی آن نیست .
بیکاری و تورم سرسام آور شده ، جامعه ی مدنی به کل در تعطیلات به سر می برد ،اقتصاد بیمار و فربه ی دولتی بزرگتر گشته(علا رغم خصوصی سازی های مبهم )و طرح های احمقانه ی دولت جدید (صندوق مهر رضا،سهام عدالت در قالب واگذاری شرکت های بزرگ به مستضعفین )راه را بر روی هر گونه پیشرفتی مسدود نموده ، اکنون سوال اینجاست که از کجا آغاز کنیم :
انقلاب _جنگ«بواسطه ی آلترناتیو خارجی»_ اصلاحات
تجربه ی دو انقلاب گذشته به کل گزینه ی انقلاب را بدون هیچ گونه توضیحی منتفی مینماید.
تجربه ی عراق و افغانستان وکودتای 28 مردادو رشد افسار گسیخه ی تروریسم جهانی گزینه ی جنگ را نیز عاقلانه نمی پندارد .
تنها یک گزینه باقی میماند «اصلاحات»
و اما اصلاحات:
تجربه ی 2 خرداد نیرو های بسیاری را مایوس کرده، اما بایستی توجه داست که هرگاه صحبت از اصلاحات می شود صرفاً نوع 2 خردادی آن نیست . دلایل شکست 2 خرداد به تفضیل در مقاله ی" اصلاحات سترون"بررسی گشته . شاید بتوان عمده ترین آنها را در قالب روشنفکری دینی«بعد فلسفی» و مردم سالاری دینی«بعد فلسفی»بیان نمود.
گرو های اصلاح طلب 2 خردادی حاضر نشدند اتصال ایدئو لوژیک خود با حاکمیت را بگسلند و در چهار چوب این ایده (ایده ی بنیاد گرا و اصلاح ناپذیر )اقدام به اصلاحات بکنند که حتاً نیز نا موفق بوده اند.
ریشه های بنیادی حاکمیت ایران را اسلام"اسلام سیاسی"تعیین میکند و هر کنشی را بر اساس آن تبیین و تعریف می نمایند .
برای مبارزه ی منفی مناسب ترین نقطه ی آغازین است . اشتباه نکنید منظور مبارزه ی با دین و مذهب نیست بلکه غالب کردن اندیشه ی سکولاریسم (جدایی دین از حاکمیت )در بطن جامعه می باشد .گفتمان غالب سکولاریسم حداقل این مزیت را دارد که حق حاکمیت روحانیت بر حوضه ی سیاسی را به چالش می کشد.
روحانیت اگر طلایه دار دین و مذهب می باشد و اگر ادعا می کند که به روش خدا بر جامعه حکومت می کند ،بنا براین بایستی مسئولیت کمی و کاستی های ناشی از چنین حاکمیتی را بر عهده بگیرد و چون نماینده ی دین می باشد چنین قصوری به طرز غیر مستقیمی به دین برمیگردد که قداست دین و مذهب را به زیر سوال میبرد .
برای اینکه مذهب قداستش را از دست ندهد و آلوده ی بازی های سیاسی نگردد میبایست از دخالت در حاکمیت خودداری نماید .
مذهب میتواند در جامعه نقش داشته باشد ، لیکن این نقش نباید به ایفای حاکمیت بینجامد .
اگر بتوانیم چنین گفتمانی را در جامعه غالب نماییم مشروعیت حاکم را به چالش کشانده ایم و آنگاست که حاکم مستبد به سان ناصر الدین شاه و مظفرالدین شاه وادار به امتیاز دهی خواهند گشت و از افتادن در دام «سگ های وحشی توتالیتاریسم»و«بنیادگرایی افراطی»رهانیده خواهیم شد.
اصلاحات سترون
زمينههاي روي كار آمدن دولت جديد از ديدگاه تحليل هنجارهاي سياسي
نویسنده:علي معظمي*
پيشگفتار:
وقتي بيفاصلهاي در گرماگرم ماجراهاي اخير مينويسيم و تلاش ميكنيم كه آنچه رفته است و ميرود را بررسي كنيم، نبايد چندان انتظار داشت كه بتوانيم خالي از دغدغههاي انباشتهمان بينديشيم و بفهميم و بنويسيم. با اينهمه نوشتن از وقايع در متن وقايع، اگرچه مصبوغ و مسبوق به تأثرات بسيار خواهد بود، اما اين حسن را هم دارد كه بررسي را ميتوان بر مشاهداتي متكي كرد كه هنوز تازه هستند و مستقيم. براي تحليل تحولات سياسي ميتوان راههايي به عدد نظريهها و چارچوبهاي نظري موجود تصور كرد. روشي كه در اين يادداشت مورد نظر است، روش تحليل براساس هنجارهاي سياسي است. اگر روند روي كار آمدن دو دولت خاتمي و دولت احمدينژاد را در نظر بگيريم، ميتوانيم بگوييم كه در هر صورت اين دولتها هركدام نهايتاً پيآمد يك انتخابات بر سر كار آمدند. انتخاباتي كه در هر مورد بهمعناي انتخابي سياسي هم بهشمار ميآيد؛ هرچند كه معناي چنين انتخابي لزوماً متفقعليه نيست اما مصداق هركدام مشخص است و البته غيرقابل تأويل.
مباحثی پیرامون اخلاق(نسبی ،مطلق)واخلاقیات ذهنی« morality substantive»اخلاقیات عینی« morality objective»و رابطه ی آنها با خدا ،مذهب ،سنت ،تاریخ و....
نوشته ی ریموند دی. بردلی
لطفاً پیش از مطالعه ی کامل این مقال از برداشت های یک سویه خود داری فرماید
پیشگفتاری برای فیلسوفان
برهانی که پیش می نهم عمدتا برای مخاطبان غیر فیلسوف است. پس ممکن است فیلسوفان حرفه ای از این واقعیت شگفت زده شوند که چرا در مورد خدای سنت فلسفی کمتر سخنی خواهم گفت و بیشتر به خدای منبر و محراب می پردازم.
توضیح مختصر من برای ایشان چنین است.
نگاشته ای از فروغ فرخ زاد برگرفته از پاره نوشته های «فرشید کرمی»
مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر

![]()
![]()
![]()
انسانی بی پناه در برابر زور برهنه (کشتار دانشجویان در میدان تیان آن من 1989 پکن )

معناى واقعى بزرگسالى چيست ؟
هنر بزرگ شدن
اورسولا نوبر
ترجمه و تلخيص : شبنم فكرى
خصوصيات فرد بالغ
فدريك هادسون در كتاب خود ليستى از خصوصيات فرد بالغ را قرار داده است. طبق آن، انسانى بالغ شمرده مى شود كه:
· داراى ميزان بالايى از اعتماد به نفس باشد
· به ديگران با توجه و بدون داورى گوش دهد
· احساسات خود را به درستى ابراز كند
· قادر باشد قدردانى كند
· مسائل مهم را از غيرمهم تشخيص دهد
· به قدرت و توانايى خود واقف باشد و آن را پنهان نكند
· قادر باشد نقد كند و نقد بپذيرد
· دوباره و دوباره به هدف و معنى زندگى خود فكر كند
· سعى كند راه حل مناسبى براى مشكلات خود پيدا كند و اين كار را به گردن ديگران نيندازد
· قادر به همكارى و كار دسته جمعى باشد
· آينده نگر باشد
· به انجام مراسم خاص در زندگى اش دقت كند
· نسبت به دوستان خود كوتاهى نكند
· قادر به پذيرش رابطه عاطفى نزديك باشد، اعم از دوستانه يا عاشقانه بتواند «نه» بگويد
· بتواند با ديگران توافق كند، بدون اينكه كاملاً خود را با ديگران تطبيق دهد در برابر تغييرات آماده باشد
· از اشتباه كردن نترسد و براى ديگران نيز اين حق را قائل باشد
· هميشه به دنبال منابع و اطلاعات جديدى باشد كه به او در گذر از مراحل مختلف زندگى كمك مى كنند
بدين وسيله استعفاى خودم را از بالغ بودن اعلام مى كنم! من تصميم گرفته ام مانند كودكى ۶ ساله زندگى كنم... مى خواهم به دورانى بازگردم كه زندگى ساده بود، دورانى كه همه آنچه از دنيا مى شناختم رنگ ها، تخته سياه و لالايى شبانه بودند، و من چيزى را كه نمى دانستم، نمى دانستم، و نگرانى هم نداشتم... من نمى خواهم زندگى ام از هنگ كامپيوتر، كوه مدارك و خبرهاى تاثر انگيز تشكيل شده باشد. مى خواهم به نيروى يك لبخند، يك آغوش، يك حرف زيبا ايمان بياورم... مى خواهم دوباره ۶ ساله باشم. (خلاصه نامه اى از شخصى ناشناس در اينترنت)
این پرسشی قدیمی است كه «آزادی به چه كار آدمیان می آید» و یا به تقریری دیگر «آدمیان آزادی را برای چه می خواهند» اما این پرسش «مقدماتی» زمانی معنا می یابند كه از پیش پاسخ داده باشیم كه «آزادی چیست» در این جا اما قصد ندارم درباره این پاسخ بحث كنم: پاسخی را مفروض می گیرم آزادی به معنای «زیر سلطه نبودن» است، به معنای رهایی از بندهای ناخودخواسته است. اگر این را بپذیریم، به یك معنا آزادی را «تعریف» كرده ایم و به پرسش از آزادی پاسخی همیشگی داده ایم. در عین حال به معنایی دیگر پرسش از آزادی، باز هم پرسشی است كه در هر موقعیتی نو می شود چه خودش و چه پاسخ های مقدرش. نو شوندگی هر روزه پرسش از آزادی به ذات «سیاسی»اش برمی گردد. آزادی به مثابه عدم سلطه وضعیتی است كه برای فرد یا جمع، در مقام عامل سیاسی معنا دارد. یعنی برای عاملی كه در روابط قدرت قرار دارد عاملی كه باید پیوستگی ها و گسستگی های خود را با دیگران مشخص كند، به همین معناست كه پرسش از آزادی می تواند هر روز پرسشی نو باشد، چرا كه هر روز نویی، و هر برهه ای، می تواند موقعیتی جدید برای روابط قدرت باشد. در عین حال، پرسش از آزادی همیشه به همان معنای قدیمی است كه بود آزادی همواره رهایی از بند است. رهایی برای اینكه چنان زندگی كنیم كه خود می خواهیم. به این معنا آزادی سیاسی، اگرچه «باید» در تعریف خالی از حد و مرزگذاری های «اخلاقی» و «آئینی» باشد و باید به معنایی كه آیزایا برلین مراد می كرد حائز وجهی منفی باشد، اما نهایتا ما، هر یك از ما به عنوان سوژه ای انسانی، آزادی را برای ساختن خودمان می خواهیم و به این ترتیب آزادی در «نهایت» برایمان وجهی «مثبت» می یابد. اما پارادوكس آزادی مثبتی نفس های ساخته شده را لایق آزادی می داند، این است كه می خواهد چیزی را كه ما قرار است با آزادی مان در مقام انتخابش قرار بگیریم، پیش شرط اعطای آزادی قرار دهد راهی كه قدرت برای قلب و استخدام مفهوم آزادی می گشاید. آزادی، ورای تعریفش، همان چیزی است كه ما برای خود بودن و خودساختن مان می خواهیم و لازم داریم. آن كه آزادی ما را نمی خواهد هم به همین سبب نمی خواهد او نمی خواهد ما چنان باشیم كه خود می خواهیم ما را چنان می خواهد كه خود می خواهد. اما ما اگر چنان باشیم كه او خواسته است، دیگر خود نیستیم دیگر موجودیتی نارسیده ایم. سوژه ای هستیم كه دیگری ساخته یا دست كاری اش كرده است.
شاید توقع داشته باشید در مورد چگونه گی سریال نرگس که هر شب ازتلویزیون پخش می شود نقد و نظر بدهم.امٌا خیر اینگونه نیست،نقد بنده از همه جهت به خویشتن خودمان برمیگرددکه در هر مقطع زمانی با یک موضوع سرگرم می شویم: (اوشین،آینه ی عبرت،نقطه چین،برره،...وحالا نرگس). ببینید من کاری به محتوا و مضمون و پیغام این سریال ها ندارم. شاید هم تراز قرار دادن اوشین و نرگس اجحافی بزرگی در حق کارگردان و در منظر یک کار هنری باشد. لیکن نقد بنده به شخصیّت و شخصیّت هایی است که صرف نظر از درون مایۀ یک پدیده ، حالا فرقی نمی کند سریال تلویزیون باشد و یا مثلا یک هنجار سیاسی،بشدت طرفدار یا مخالف آن می شوند. شاید بتوان روحیّه استبداد پروری ما ایرانی ها را از همین نقطه نظر بررسی کردکه با احساسات واهی و تند(انقلابی)به پیشواز هر پدیدهای می رویم و پس از انکه تاریخ مصرف آن پدیده پایان یافت به سرعت برق و باد تمام ایدئولوژی هایمان پایان می یابد . در جریان طنز برره به یاد دارید که چگونه ورد زبان پیر و جوان شده بود که پول زور وده، و بلافاصله که این سریال تمام شد تمامی این تکیه کلام ها پایان یافت.وشایدبه یاد داشته باشید (البته از تاریخ):جماعتی که صبح می گفتنند یا مرگ یا مصدق،بلافاصله بعد از ظهر همان روز فریاد مرگ بر مصدق سر دادندشاید به سختی بتوان این دو را با هم مرتبط ساخت امّا واقعیت این است که بدون ارتباط نیز نمی باشد.