تبليغاتX
آزادی قلم
 

نمی دونم ! فعلاْ فقط کلیک کن !

http://strike4iran.com/?p=311

نوشته شده توسط داود شکوهی در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

آن‌جاست

با عُمالش

من ديدم

خيزشش ، كنندگي‌هايش را .

ديدم آن‌جاست

رنگ‌ها را ديدم

و  ببين چه شد ؛

سبز – آبي ، آبي – خس ، خس – سبز و سبز سرخ .

ترسيدم ، ليك نترسيدند

اندك

آه ، اندكي پريدن .

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط داود شکوهی در جمعه دوم مرداد 1388 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 افسانه‌ی سه دوست که زیرِ بارانِ گلوله آواز خواندند  

( برگرفته شده از « شمال از شمال غربی » )

اِنریکه،

اِمیلیو،

لورِنسو.

یخ‌زده بودند هرسه‌تای‌شان:

اِنریکه در دنیای رخت‌خواب‌ها،

اِمیلیو در دنیای چشم‌‌ها و دست‌های زخم‌خورده،

لورِنسو در دنیای دانشگاه‌های بی‌سقف.

 

لورِنسو،

اِمیلیو،

اِنریکه.

سوخته بودند هرسه‌تای‌شان:

لورِنسو در دنیای برگ‌ها و شارهای بیلیارد،

اِمیلیو در دنیای خون و سنجاق‌های سفید،

اِنریکه در دنیای مردگان و روزنامه‌های دورانداخته.

 

لورِنسو،

اِمیلیو،

اِنریکه.

زیرِ خاک رفته بودند هرسه‌تای‌شان:

لورِنسو در سینه‌ی فلورا،

اِمیلیو در جرعه‌ی فرامو‌ش‌شده‌ی جین،

اِنریکه در مورچه، دریا، چشم‌های خالی پرندگان.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط داود شکوهی در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

آدم را ياد " عينك شكسته " در فيلم " سگ‌هاي پوشالي "‌( Straw Dogs ) مي‌افتد . شكستگي يك باور . يك اعتقاد و يك اعتماد .  ساقط‌شدگي حقيقي‌تر ديدن يك منظره يك ابژه . كوفتگي حاصل از با مخ بر زمين خوردن ِ آن چه واقعيت مي‌نماياند . تلنگر و تَرك‌خوردن ، بر آن‌چه استوار باور‌ش داشتيم . باور نكردني ست ، حوصله‌ي آدم سر مي‌رود . گيج مي‌شوي و بر خويش ريشخند مي‌زني از اين همه وقاحت . انحصار و از خود به در شدن همين جاست . در كنارمان . اما چه سهل ايستاده‌ايم و غايت فرو خورده‌ايم . دود بنگ ما را كشته است . خفقان و له‌شدگي تقدير آتي ماست و آغوش باز كرده‌ايم . آبرو و حيثيت و شرفمان بر طوفان تاريخمان موج‌اندوز گريخته است . چيزي نمانده است . تمام آن چه باقي مانده است يك شكستگي است . و يك رسوائي و نتوانستن . نوعي ترس حاصل از خويش فايده‌گري .

گيج شده‌ايم ، حق هم داريم ، نمي‌دانيم كجاييم . آن‌چه نيك مي‌پنداشتيم آني گَرد شد و نيست . بازي‌يمان داده‌اند و در خويش شناوران غرق گشته‌ايم تا نكند بفهميم خون ديگري نيز قرمز است . درد دارد . بد دردي هم دارد . آزار و اذيت‌هاي جسمي _ جنسي هيچ مي‌نمايد در برابر آن‌چه  " خر‌شدگي" است . دروغ مي‌گويند ، بازي آغاز نشده است . اصلاً ما در اوج بازي بوده‌ايم و سرگرم شوق و شور . شعف ، زايل كرده بود قوه‌ي دماغي مان را . و زايلي هميشه است ، همينك . مي‌دانم و نمي‌دانم ولي چيزي رخ داده است ، بهت‌انگيز ؛ با دست گل به ما زده‌اند .  آن هم در زماني كه در اوج بي‌عدالتي رقابتي يارگيريمان محركه بود . اما از جايي غافلمان بوده است . مات بوده‌ايم . " داور " را باور داشته‌ايم ، اما دست‌هايش را نه . ما گل را خورده‌ايم و بازي تمام شده است . آن‌چه باقي مانده است : 1. خشم 2. بهت .

مي‌دانم نبايد ترسيد . مي‌دانم نبايد كوتاه آمد از حق بر خويش . و چندين مي‌دانم ديگر . اما اين يكي فرق مي‌كند . اين نشانه نيست ، اين " شدگي‌ست " . شدن از يك موقعيت متزلزل ( موقعيتي كه عرصه‌ي مبارزه بود ) به موقعيتي باثبات‌تر و البته پيچيده‌تر . ما وارد شده‌ايم ( پرتاب كردنمان ) به آن‌چه نشانه‌هايش را باز‌گفته بودنند بسيار و ترسانده بودنمان از آن بزرگان . اما خوش‌آمديد . شما در اوييد و غرق و ذوب خواهيد شد در آرمان‌هايش . شما ماشين‌هايي خواهيد گشت . يك شيئ ، يك ابزارگونگي با تاريخ مصرف .

آن عينك شكسته است . آن كه لااقل كمك‌مان مي‌كرد اندكي واقعي‌تر ببينيم . اما حيف . ببين عزيز ، به فاشيسم خوش‌آمديد ، رها شويد و لذت ببريد !

بهتر آن ديدم ديالوگ پاياني فيلم را بياورم :

« ( اتومبيل در حال حركت در جاده خاكي . ديويد سانره راننده با عينك شكسته شده . هنري نايلز بغل نشسته . دوربين روي چهره‌ي آگرانديسمان " هنري " برداشت بلند دارد .)

-          هنري : من مسير خونم رو بلد نيستم .

( بعد دوربين روي چهره‌ي " ديويد " زوم شده است .)

-          ديويد : اشكالي نداره .

( ديويد در همان حالت آگرانديسمان لبخند مي‌زند . )

-          ديويد : من هم بلد نيستم . »


ادامه مطلب
نوشته شده توسط داود شکوهی در چهارشنبه سوم تیر 1388 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

و اما من در كجا زندگي مي‌كنم ؟ احتياج به يك قوه‌ي تخيل و تصور است . تصور كنيد و تجسم : « مونارشييسم ( تك‌سالاري ) ، آپارتايد جنسي _ حقوقي _ قومي ، بنيادگرايي ديني ( طالبانيسم شيعي ) ، دترمينيزم ، ميليتاريسم ( فرهنگ پادگاني ) ، توتاليتاريسم  ( اقتدارگرايي ) ، تئوكراسي ( دين‌سالاري ) ، اوليگارشي ، پاترناليسم ، پاپيوليسم ( مردم‌انگيزي ) ، لجن‌پراكني ، شانتانژ و شالاتانيسم اطلاعاتي _ تبليغاتي و فساد سياسي »


ادامه مطلب
نوشته شده توسط داود شکوهی در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

امنيت اخلاقي ؛ فاجعه اي در كنش سياسي ما ايرانيان

( به بهانه‌ي برگزاري مسابقه « از ضيافت تا امنيت » و چيز‌هاي ديگري از اين نوع )

 

« جاذبه‌ي ناكجاآبادگرايي ، ناشي از اين غفلت ماست كه به روشني نمي‌دانيم كه بهشت را نمي‌توان بر گستره‌ي زمين آفريد . » 

                                                                          « كارل ريموند پوپر »

 

مي‌گويند بسياري از واژگان نوين ِ مرسوم شده بر سيطره‌ي زندگي اجتماعي آدميان ، خاستگاهي فرانسوي دارند . فرانسويان با داشتن بزرگترين دگرگوني ِ در هم شكننده‌ي نظم قديم‌تر ، راه ترسيم واژگان غير معمول را در روابط اجتماعي گشودند . تا از اين پس هر چه را در باورشان است در قالب يك « واژه‌ي » جديد تبيين كنند . در واقع اين فرانسويان بودند كه شجاعت يونانيان را باز‌توليد كردند تا مفاهيم در شكلي دگر عريان شوند . و در اين ميان ما نيز بايد از شجاعت‌ ِ ساختن « واژه‌اي براي مفهومي » چيزي عايدمان مي شد ، كه نشدن گمراهي هويتمان در وجود عيني‌مان بود . ما نيز دست به آفرينندگي زديم ؛ انترناسيوناليسم اسلامي ، مردم‌سالاري ديني ، روشنفكر ديني و حتي اگزيستانساليسم اسلامي و ... . ما نيز آمديم ، و هر آن چه را مي‌خواستيم ، از نو تعريفي در قلب ماهيت وجوديش و با پسوندي از « اسلامي _ ديني » ، آفريديم . خراب كردن مفاهيم عاريت گرفته شده ، با اضافه كردن پسوند « اسلام » كل آفرينندگي مان شده بود . اما خب ! مي‌توانيم گردن‌هاي مان را با افتخار بالا بگيريم و فرياد بزنيم كه عينيت ظهور « بنيادگرايي » از آن مان است . اما نمي‌توانيم مفهوم بنيادگرايي را ترسيم كنيم ، كه عقلانيت مي خواهد و ما نداريم .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط داود شکوهی در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

گه‌گاهي فكر مي‌كنم ؛ اگر سوالي بر مبناي اين كه چرا واجبات ، مستحبات و مفروضات ديني – اعتقادي كه به جاي نمي‌آورم ، از من شود چه پاسخي خواهم داشت ؟

پيش فرض اوليه ، زيست در يك ساخت مذهبي اجتماعي ( حداقل در ظواهر ) است . اساساً شاخص شجاعت يا خدعه‌گري من تا چه ميزان قابل استنباد است ؟ به يقين در چنين بافتي از روابط اجتماعي من هيچ « حقيقتي » را نخواهم گفت ؛ هراس ، هميشه همين حوالي است . پس من صرفاً مي‌توانم « نيرنگ » زنم . من از چه چيزي مي‌توانم نترسم ؟ چه پيامدهايي ميزان هراس را در زيست – انساني نشان مي‌دهند ؟ يا اساساً چه پيامئ‌هايي است كه رعب‌انگيز ‌اند ؟ ‌چرا « مني » كه از رقيبان سر سمج ِ « دروغ » هستم ، در موارد خاص ِ اين چنيني بر خويش گذرنامه‌اي سهل مي‌دهم تا حركتي بر گردنه‌ي بي‌خيالي كنم ؟ و به واقع ما آدميان محدود پديده‌هايي داريم كه مي‌توانيم مطلقانه از آن ِخويش بدانيم . مثلاً حيات . مثلاً مرگ . حيات صرفاً پديده‌اي حق‌گرايانه بر مالكيت فرد است . ما انسان‌ها داراي اين توانايي و قوه‌ي حقيقي هستيم تا از اعقايد و اميدهايمان در زير مشمئزكننده‌ترين « خشونت » ها حمايت كنيم . يعني ما مي‌توانيم اراده‌اي بر خويش اعمال كنيم تا از بدترين شرايط ، با افتخار ارزش‌هايمان را عَلَم كنيم ( حتي در شكلي كه به نظر حماقت و پوچ آيد ) . من ، سال‌هاست بر آن پاي مي‌فشاريم كه « مرگ » آن قدرها هم به چشم نمي‌آيد ، و برانگيختگي آن صرفاً يك « امر واقع » بي‌بديل است . صرفاً شدني از طبيعت هميشگي‌ .

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط داود شکوهی در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

به احترام چپ ، بلند مي‌شويم !*

" به نو كردن ِ ماه / بر بام شدم / با عقيق و سبزه و آينه . / داسي سرد بر آسمان گذشت / كه پرواز كبوتر ممنوع است / صنوبرها به نجوا چيزي گفتند / و گزمه‌گان به هياهو شمشير در پرندگان نهادند . / ماه / برنيامد .  "[1]

كلاه بره‌اي در شكلي نوين نمود يافته است ، در قاموس نسل كنوني بي هويت ايراني . براي آناني كه هنوز مزه‌ي پيامد ايدئولوژي را نمي دانند و حتي در اول مسير به ابتدايي‌ترين الهيات " چپ " پشت كرده‌اند  . نسل جواني كه « بي‌خبر از هر ايدئولوژي كه فقط معترض است به وضع موجود ، بي آن كه بداند اگر اين نباشد ، پس چه باشد . » تنها و فقط ، " رفيق استالين " را نفي مي‌كنند ، قافل از آبش‌خوري همگاني آنان . و انسان چه سهل فراموش مي‌كند !

فرزندان خلف ، و چه فرق مي‌كند ناخلف ، ماركس چه بخواهند و چه نخواهند هم آناني بودنند ، كه براي « انسانيت » در يك ، صد سال ، ميليون « انسان » را به قربانگاه فرستادند . و ما ، انسان‌ها را قرباني كرديم  تا بگوييم ، ذبح به است از استثمار . « سرخ » نماد آن قرن بود و تبلورش در « خون » . قابل احترام‌ترين گرايش اينان « فرانكفورت » است ، كه عمل‌گرايي باثبات‌ترين تئوري‌هايشان نحيف از آب در آمده است . اينان بايد خوشحال باشند كه كارگر هميشه است ( همان طور كه سرمايه هميشه است ) . و بايد مديون مغلطه نيز باشند ، كه « فريب » سهل‌تر آيد . بعضي‌هاشان مي‌گويند اگر « چه » زنده بود ، اكنون در " ميامي " بود . اما اين بيشتر نوعي حماقت است كه باورمند باشد . اگر او اكنون بود لااقل دست كمي از « فيدل » نداشت . ( و ما مي‌توانيم به عبث‌تر از اين نيز رفتار كنيم . )

آيا اساساً دليلي براي ترسيدن داريم ؟

براي چندين سال حكومت‌گرايي ايدئولوژي « صليب‌هاي شكسته » اكنون رقيبي نو ، زايش شده از مابقي « سرخ » قرن گذشته ، آمده است . و ما بيرون نشسته‌ايم ، براي نمايش شوي تقابل . تا ببينيم ديالكتيك برآمده از اين سايش چگونه « توتاليتاريسمي » است . من مي‌بايست فضيلت واقع‌بيني ِ در " حال " را كناري بنهم ، و به پيشگويي‌اي بپردازم تا در ورطه‌ي شناور بي‌هويتي زمان حبس گردم . مي‌بايست گفت ؛ شايد اين سايش خشونت‌بار ِ رقت انگيز ما را براي آيندگان‌مان خفت جلو دهد . « سرخ _ صليب شكسته » ، نماد هويت ِ كنوني ِ رستاخيزِ شور ِ " قرار‌نگير ِ " يك نسل .

اين آن چيزي است كه به سهل توجيه‌كننده‌ي تمامي پيامد‌هاي نامعقول و خشونت‌انگيز« عمل » در آينده است . دوباره " انتظار " يك شريان فريب « خواست » را خواهيم چشيد . دوباره " كوري " نقش بازي خواهد كرد . خواهيم غلطيد در شور « آرزو » هاي نويد داده شده . فرقي در آن نيست ، چه به بهشت اين جهاني پَخمه شويم و چه به نويد بهشت آن جهاني . در هر شكل ، ما آلتي عالي خواهيم داشت براي توجيه ارتكاب « غضب » . خواهيم توان شدن به " روياگرايي ِ " ناكجاآبادي . گويي واقع‌بيني عقلاني تنها چيزي ست كه سر ناسازش‌اش داريم . مدت‌ها دور‌تر كسي گفته ‌بود : « فقط مردم مقصر‌اند ، زيرا به هنگام ساعات بيداري چنان عمل مي‌كنند كه گويا در خوابند »[2] .

اساساً چه لذتي در تهي كردن " مفاهيم " وجود دارد ، كه چنين به شوق در تلاشه‌ي آنيم ؟ من هيچ وقت درك نكرده‌ام كه چرا انسان ، كه نمي‌تواند بفهمد ساخت و اختلاف طبقات براساس چه معيار واقعي شكل گرفته ، مي‌خواهد طبقات را « طبقه » كند . براساس يك نوع استدلال ساده‌ي تاريخي‌نگري ، مي‌شود فهميد " كردن " بر بُن يك قالب ، خطرناك است . « شدن » و « كردن » بر مبناي يك " معيار ِ " تعريف شده ، چيزي ست كه نه تنها انسان ، بلكه با شجاعت مي‌توان گفت تنها چيزي‌ست كه طبيعت نيز آن را بر نمي‌تابد . اين كه چپ ، آمده است شورها را تعيين‌كنندگي كند به سوي " يكپارچگي " ، كليشه‌اي بودن را تداعي مي‌كند . مي‌خواهد آينده‌سازي كند ، اما نامفهوم و به نحو خاصي متناقض با مفهوم چپ . و براي رهايي از اين عدم تناسب خود را « آن ديگري » مي‌نامد . فهميدن فرق چپ بودن ِ حاكمان حال حاضر و چپ بودن ِ نسل نوين جوان ، در نويد بهشت اين جهاني و آن جهاني ست . در اين است كه فرق بين « سرخ _ چپ » و « صليب شكسته _ چپ » را بدانيم و باور داشته باشيم خشونت ِ تخت پروكروستس در همين نزديكي‌هاست . اما من هم‌چنان خوشحالم كه « آزادي » ( Liberty ) جنس لوكس ِ بنجل ! بازار است .   

 



*  . من درك مي‌كنم كه در ساخت سياسي _ اجتماعي موجود جهاني ، ديگر مفهوم " چپ " و " راست " آن نيست كه بود . اساساً سخن گفتن از چپ و راست نوعي عدم شناخت گروه‌بندي‌ها و شئون اجتماعي است . اما براي ايجاد « تصور » از مفهوم گروه مورد بحث در ذهن ، ترجيحاً از واژه‌ي چپ سود مي‌جوييم .  

[1]  . ا. بامداد

[2]  . هراكليتوس

نوشته شده توسط داود شکوهی در جمعه بیست و دوم تیر 1386 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

دير بازي است ، ترس آن را مي‌رود ، كه دفاع ِ از « اخلاق » - در قامت تعيين‌كنندگي ِ چگونگي انجام عمل - با تندنگاري و تيزانديشي منتقدان مواجه  شود ، كه تاريخ قرون ميانه و حكمراني كليسا به نوعي خاص قابليت كنش اخلاقي را زير سوال برده است . در زمانه‌اي كه به فرمان كاردينال‌ها و متوليان « دين » ، آن عملي صحيح بود كه اخلاقاً توجيه‌پذير و بر مبناي اساسي از اخلاق پي ريزي شده باشد . آن دفاعيات حكمرانان قرون ميانه از « اخلاق » و آن خفتي كه از نتايج كنش‌هايشان حاصل آمد ، هم زمان ، ترس دفاع از كنش « اخلاقي » را نيز براي آيندگان آفريد .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط داود شکوهی در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

رمان " مزرعه ی حیوانات " ( قلعه ی حیوانات ) نوشته جروج اورول .

از این جا می توانید دانلود کنید . در صفحه ی جدید بر روی واژه ی Download file کلیک کنید .

 

با بهترین آرزوها.

نوشته شده توسط داود شکوهی در سه شنبه یکم اسفند 1385 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

گویی باید ترسید !

مقاله ای از عباس عبدی در باب مقایسه ای از اقتصاد . از این جا بخوانید .

نوشته شده توسط داود شکوهی در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

ایرانیان و اعراب ، آن چه هستند و باید شناخت .

مقاله ی جنجالی " توماس فریدمن " را از این جا بخوانید .

نوشته شده توسط داود شکوهی در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

آدمی را یاد " اسکوییلر " در رمان " مزرعه ی حیوانات ِ " جروج اورول ، می اندازند . آنان گویی می پندارند ، ما آدمیان نیستیم ، آن چیزی که به واقع هستیم . فوتبال را گویند ، عمیقاً واقعی ست . نمی توانند و نمی شود با آمار ، ارقام و نبشته ها مردم را اقناع کرد که باخت ها را برده ایم ، در فوتبال . آخر مردم به چشم دیده اند ، آن چه می خواهند مردم ندانند و ادراک نکنند . مردم فوتبال را می دانند ، و زین دلیل نمی توان گول شان زد . اما ، فاجعه آن جا ست که در مقابل فوتبال ، اقتصاد را نمی دانند . و به سهل می شود آمار ها را چنان کرد که ذهن ها چنان شوند که می خواهند شوند . اینان آدمی را یاد " اسکوییلر " می اندازند .

 

گوشه هایی از مقایسه ی آمارهای اقتصادی آقای رئیس جمهور با واقعیت . ( امیدواری هم قیمت دارد )

 

گوشه هایی از مقایسه ی آمارهای اقتصادی آقای وزیر اقتصاد با واقعیت .( تفسیری بر داوری وزیر اقتصاد )

 

نوشته شده توسط داود شکوهی در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

« میلیتاریسم جهانی » ، آیا چنین کلمه ای اصولاً در هستی قابل تعریف است؟یا خیر؟ میلیتاریسم  که در لغت به مفهوم « نظامی و ارتشی شدن ِ اصولی ِ جامعه و سیاست » بیان می شود ، آیا اصولاً قابل بحث و بسط به مفهوم «جهان وطنی » است یا خیر؟ آیا عملاً در مفهوم کلی ، این سیاست مداران اند که روش ها و کارکرد  «ارتش » را برنامه می کنند ، یا ارتش جزیی از مستقلات و قدرت بی ارباب است که خویش بر خویش فرمان  می راند؟

 

 معمولاً ارتش را به عنوان ابزاری دولتی در راستای ابراز قدرت می دانند ، در این مفهوم ، عملاً ارتش فاقد مسئولیت و عمل سیاسی مستقل است. لیکن در عینیت ،  مسئله این امکان می رود که ارتش از رهیافت ها و رهروهای مختلف ، چه مستقیم و چه غیر مستقیم ، بر « امر سیاسی » و « عمل سیاسی » مداخله کند . میزان نفوذ و نقش تعیین کنندگی ارتش در جامعه ، رابطه مستقیم با نوع رژیم سیاسی دارد ، قاعدتاً می بایست ، متوجه باشیم که تشکیل و سرآغاز گری ارتش به عنوان حمایت و پاسداری از استقلال و هویت ملی و حفظ ارض ها تحت قومیت ها ، صورت گرفته . یعنی ، عملاً ما تا زمانی می توانیم از « میلیتاریسم جهانی » بحث به میان آوریم که ، استقلال و هویت جهانی وجود داشته باشد . امّا از سویی دیگر ، چالش برخورد های شدید بین المللی همیشه بر آن دارد ، تا نوعی، ارتش جهانی بر هستی گماشته شود تا امنیت و استقلال ها حفظ آید . در این میان رابطه ی ارتش با گروهای اجتماعی_ سیاسی خاصی مورد نظر است ، که منافع ذی نفوذ گروه ها ، مورد توجه «ارتش » قرار می گیرد .

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط داود شکوهی در یکشنبه یکم بهمن 1385 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

آن چه درباره ی تکامل به صورت دیباچه و درآمد می خواهید بدانید .

از این جا دانلود کنید

با بهترین آرزوها

نوشته شده توسط داود شکوهی در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

ابرها خواهند بارید*  

 

   « در شهر که قدم می زنی ، به محفل دوستان و آشنایان که می روی . به سخن ها در محافل عمومی که گوش می دهی ، رانندگی که می کنی ، و سر چهارراه ها که می ایستی ، به بیمارستان ها که برای عیادت بیمارت می روی ، حسی به تو دست می دهد . حسی شبه بهت ، انگار بویی می شنوی ، انگار چیزی بر دلت سنگینی می کند ، انگار هر دم انتظار خبری را می کشی .

 

   این حس ، غریب است و گنگ ، اما خبری می دهد ، هشداری می دهد ، دل گواهی می دهد که به نظر بسیار واقعی تر و ملموس تر از چیزی است که در آمار واخبار منعکس می شود . چیزی است که در فضا موج می زند .

 

   آمار و ارقام هم تکان دهنده اند . آمار بیکاری ، آمار مرگ و میر و بیماری های ناشی از فشار عصبی ، آمار افت سطح تحصیلی ، آمار الودگی هوای شهر ، آمار طلاق ، آمار دختران فراری ، آمار مهاجرت ، آمار اعتیاد ، آمار جرم و جنایت ، آمار اختلاف طبقاتی و آمار هزار چیز دیگر .

 

   اما این آمار فقط ارقامی بی روحند و نمی توانند جای حس واقعی و گنگ ما را بگیرند . در خبر ها وسخنان سران مملکت گویا از فاجعه ها و بحران هایی که در زندگی شخصی آدم ها متراکم شده است خبری نیست .

 

   در زندگی های شخصی ، بحران و فاجعه از در و دیوار می بارد . میان آن چه از تریبون های رسمی اعلام می شود با زندگی شخصی مردم هزاران فرسنگ فاصله است . حاکمان عزیز ! اندکی از این بویی را که در فضا است استشمام کنید . اندکی فضا را حس کنید . اندکی این ابرهای تیره را که جمع می شوند ، باور کنید تا دیر نشده ، اگر کاری نکنید ، این ابرهای تیره خواهند بارید ! »



*منبع ؛  برگرفته شده از کتابی به همین نام ، اثری از " خشایار دیهیمی " .

نوشته شده توسط داود شکوهی در سه شنبه هفتم آذر 1385 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

شاید اصل ها روزی به سخره آیند و دیگر هیچ نماند . اما بر تاریخ می مانند آن چه آدمی یان می سازند . 

 

نوشته شده توسط داود شکوهی در جمعه نوزدهم آبان 1385 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

ايده‌ئولوژى و قدرت  .  نوشته شده توسط "داود خدابخش" : خبرگزاری آلمان

از این جا بخوانید .

نوشته شده توسط داود شکوهی در یکشنبه هفتم آبان 1385 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 نوشته ای از مسعود بهنود عزیز که معرفیش بر صفحه نخست واجب آمد . ( با بیش از صد نظر )

از این جا بخوانید .

 

نوشته شده توسط داود شکوهی در یکشنبه هفتم آبان 1385 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

نام فیلم : دیوانه از قفس پرید      (one flew over the cuckoo's nest) _ 1975

کارگردان : مابلوز فورمن

بازیگران  : جک نیکلسون ، لوئیز فلچر ، ویلیام ردفیلد

هژمونی فیلم : 1. روان گری بیگانه (هویت )    2 . روابط قدرت ساخت داخلی عصیان    3 . روابط قدرت ساخت داخلی بوروکراسی

تعداد ستاره ( حداقل 1 ، حداکثر 5 ) :  پنج

 

 

اگر می خواهید رهایی را بدانید چیست ؟ اگر دوست دارید شناختی از عصیان داشته باشید . و اگر می خواهید بدانید مرکزیت قدرت چه ها می کند ؟ و اگر دوست دارید بدانید بوروکراسی چگونه محدود کننده ای است ؟ و اگر علاقه مندید چند ساعت از وقت اضافی عزیز تان را پر بار جلوه دهید ، می خواهم بدانید « دیوانه از قفس پرید » ، بس _ بسیار پیشنهادی ست ، که دارم .

 

آن گاه که یک بوروکراسی توتالیتر شما را می خواهد  ، تا عقده های درونی خویش را تأمین کند .

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط داود شکوهی در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

باز ، هی می بینی اش ؟ همین موجود سر به زیر را می گویم ، میان این

همه چوبه ی دار ، هزاران سال است که شاهد نمایش تکراری دار زدن

است . هی سر به زیر ، ریزریز می خندد و هی قامتش را تندتند تکان

می دهد و جلو می رود .هی آن ها عصبانی می شوند از تکان خوردنش ...

همیشه آمده اند قامتِ راستِ سر به زیرش را بلند کرده اند ، سرش را به

 بالای دار برده اند ، هی دیده انداین که سرش بر دار بلند شده آن نیست

که هی تکان می خورده . هی گیج شده اند ... هی نفهمیده اند ... باز

 همین موجود سر به زیر ، ریزریز می خندید ...هنوز هم نفهمیده اند . که

تمام هویت آن چیزی کههزاران سال است می خواهند سرش را بر بالای

 دار ببینند ، سر به زیر بودنش است .می بینی اشچگونه تکان میخورد ؟

 قلم را می گویم  

 

با اجارت از سراینده 

نوشته شده توسط داود شکوهی در دوشنبه دهم مهر 1385 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

« توماس جفرسون می گفت که اگر مخیر شود میان دولتی بدون مطبوعات و مطبوعاتی بدون دولت ، یکی را انتخاب کند ، لحظه ای در گزینش دومی شک نخواهد کرد . » به باورم احکامی این چنینی هنوز هم بر صحنه ی گیتی رخشان می زنند .

 

   روز ها از به مغاک فرو ریختن « شرق » می گذرد و بر خویش گذاشتم پس از سپری شدن ایامی چند ، تا غضب ها فرو ریزد ، بگویم دل نگرانی هایم را از پی هم . بدکاران به اغفال ما در آمده بودند کا « شرق » را ، دستی در بالا دارد و فرو ریختنش را نه به این سادگی هاست . ما چه باور ها که نکرده بودیم . فرو ریختنش را شوک و یاوه گوی های بدخواهان را به شک نگریستیم ، و باور مان شد گه چه محنت ها « شرقی ها » تاب کردند و ، چه ریاکاری ها که آنان را بر سر راهشان مقاوم تر و راسخ تر گردانینانده بود ، تا پاسخی شود به ریا ریاکاران . بهتان ها زده بودند که « شرقی ها » را نه آن است که اینک می بینید . حال به سهل می گویند این به مغاک افتادن از سر بازی بزرگان است . اهل فکر این بی ریشگی استدلال شان را چه نام نهاده اند .

 

  گویند که « شرق » را « شرقیان » تاب ملی اش نداشتند . وزین پس خویش ، خویش را به زیر کشاندن کردند ، تا رها یابند از زیان . اگر به باور دیروزتان گوش دهیم ، گفته اید « شرق » را رانت های نفتی نگه داشته اند  ، و اگر باور کنیم ، مگر حال نفت تمام شده است و یا خدای ناکرده رانت خواران توبه کرده اند و به زاویه ای برای توبیت خزیده اند ! این را خوب میدانم که « پادشاه دوستان » این سرزمین بانگ های شادی شان و گاهی بی حسی شان از توقیف این چنین رسانه هایی ، گوش ها را طاقت نیست و « تمامیت خواهان و دشمنانه روزنه ها » چه یر راحتی بر بالین خواهند گذاشت .

 

   « شرق » را دوست داشتم آن جا که قوچانی عزیزمان می گفت : « بگذارید پرچم دموکراسی در دستان اصولگرایان باشد ، شما پرچم حقوق بشر را در دست بگیرید . بگذارید دیگران از جانب «جامعه » سخن بگویند شما از سوی « فرد » سخن بگویید . » و نه مگر این است که دموکراسی وسیله ای است برای دست یازیدن به « آزادی » و مگر نه این که حکومت مردمی آن است که « حقوق مردمش » را ارجعیتی باشد . « شرق » را زین سبب دوست می داشتیم که « آزادی » را اصل می دانست و مابقی را دون پایه . لااقل دانیم آمده بودند باز گویند

« اندیشه ی انتقادی » چیست ؟ و به چه کار آید ؟

 

  « شرق » را نفی نمی کنیم ، چون دلیلی بر نقض آزادی قائل نیستیم . و وحشت ناک می دانیم آن زمانی را که گویند : « بخشی از آزادی را محدود می کنیم برای آزادی های بیشتر . » ما « شرق » را با قوچانی ها ، کرمی ها ، افتخاررادی ها ، مهرگان ها ، دهشیار ها ، خجسته رحیمی ها ، معظمی ها ، ابک ها، زید آبادی ها ، میر فتاح ها ، همتی مقدم ها و ... می شناسیم و مهرشان را بر دل داریم ، نه با هاشمی ها ، عطریانفر ها ،و کرباسچی ها و....  . بازی های سیاسی شان را بر خویش مربوط نمی دارم . حامی آزادی بودن و بسط آن ، برایمان چنان ارزش دارد که در مقال نگنجد .

 

   « شرق » را دوست می داریم ! و دوست دارانش را مهر گذاریم . و بد خواهان را به اندرزی از احمد کسروی فراخوانیم : « آخر ، نگویید این گونه داستان ها که تاریخ آگاهی نمی داشت . »

 

 

 

                                                                                   باشد تا دوباره شرقیان را کنارمان باز بینیم
نوشته شده توسط داود شکوهی در شنبه هشتم مهر 1385 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

    « اگر خانواده ی سلطنتی بوربون بر نوشته ها و کتب نظارت می کردند ، می توانستند خود را حفظ کنند . »

                                                                                                                      

                                                                                                                          « ناپلئون »

 

   « کتاب ها ( بخوانید ؛ قلم ) بر عالم یا لااقل بر اقوامی که خواندن و نوشتن می دانند حکومت می کنند ، اقوام دیگر ارزشی ندارند . »

                                                                                                                          « ولتر »

 

      اضطراب داشتم  آیا می توان چیزی در شان بنگارم ؟! « یک صد سال پس از مشروطه » و چه زیبا گفته بود آن پیش قراول فیلسوفان کلاسیک : « تجربه قرین موفقیت است » [1] و دوست دارم به ژرف بنگرید که چه قلم زده است ، " سانتانایا " : « هر کس تاریخ خویش را درک نکرده باشد ، ضرورتا ً مجبور است  دوباره آن را تجربه کند » . ( به واقع فاجعه است تکرار دوباره تاریخ )

 

      " بیکن " در دورانی گفته بود : «  اگر ذهن انسان مطلبی را باور کرد _ خواه به علت آن که مردم آن را باور کرده و پذیرفته اند و خواه به علت آن که از ایمان به آن خوشی و لذتی حاصل می گردد _ می خواهد از هر چیزی برای تایید و اثبات آن استفاده کند و اگر ادله ی  قوی و براهین متعدد بر خلاف آن وجود داشته باشد یا مورد توجه قرار نمی دهد یا ارزشی برای آن قائل نمی گردد ، یا با تمسک به یک فرق جزئی می خواهد آن ادله را نفی کند و به دور اندازد ؛ این کار را بدون تعقل و بررسی انجام می دهد ، بی آنکه که از عقیده ی قبلی خود دست بکشد و آن را فدای حقیقت و واقع کند . »  با یادآوری این چند خط خواستم تا بدانید با تمام نقصانی  که از " آ زادی " بر می آید ، باورش دارم به همان مقیاسی که اول مرد اجرائی موطنم " عدالت " را . و می خواهم خوب ژرف کارانه بنگرید ما آدمیان گر با تمام هستی هایمان به صورت ذهنی ، چیزی را باور نکنیم ، با سترگ ترین قوه ها به ستیزه اش می رویم .

 

     « چرا وقتی به آزادی می رسیم نمی توانیم آن را حفظ کنیم ؟ ! » و به واقع ، آیا سوالی  به از این سخت تر در تاریخ معاصر مان یافته شاید ؟

 

     دیدگاه تان در باب " مدنی " و " نهادینه شدن " آن چیست ؟( یا چگونه است ؟) بر این اعتقاد ه ام که " مدنی " نبودن ، دلیلی از علل " نفهمیدن آزادی " و زودرس از دست دادن آن است . در جایی از " اسپینوزا " خواندم : « مردم ، مدنی ِ بالطبع نیستند ، بلکه باید برای آن آماده شوند . » و آیا حقیقت دارد که « ما نتیجه ی آن چیزی هستیم که حکومت از ما می خواهد » ! [2] براستی خنده آور و مضحک نیست تمامی بدبختی ها را بر گردن استبداد انداختن و خود را بی تقصیر جلوه دادن ؟ نمی دانم گفته ی " گوته " درست است یا نه : « بزرگی و فضایل مرد از خود اوست ولی نقایص او ناشی از زمان اوست  . »  بر آن امیدم ، " مدنیت " در ابعاد ذهنی مان آن چنان جای خشک کند که لااقل بخشی از نقص زمانمان درمانی شود .

 

      گفته اند اقتدار اشراف زادگان ِ چندین قرن پیش به نوعی پیش قراول برای " آزادی " بوده است . در عجبم چگونه " اقتدار " آزادی می آورد . مگر نه آن است که " آزادی " دشمنانه و کشنده ی غول " زور " است . و مگر نه ( همان طور که همه می دانند ) نظام مقتدر و توتال کارآمد است اما با سرکوبی و خشونت ملازمه دارد و از سویی دیگر " آزاد " واژه ای برای بیان مفهومی از " رهایی " و " عدم خشونت " .  به باورم " امنیت "   ( امنیت ، به مثابه ی بهره وری ابزاری ) یکی از دست آوردهایی است که " اقتدار " آن را از خود می داند و زیر مجموعه ای از وجودش . لااقل ، تاریخ خودمان تا جایی بیان دارد ، این " اقتدار " است که " هرج و مرج " را سامان می داد تا " امنیت " جوانه هایی بزند . " امنیت " را از دیدی دگر نگاه کنیم ، که گفته اند : « برای یک بار هم که شده ، جایگایمان را تغییر دهیم و از آن جا به جهان نگاه کنیم . » ( نقل به مضمون از شریعتی ) ؛ بد فهمیدن " آزادی " ( یا بهتر است بگویم " نفهمیدن " آن ) عارضه ای است نه به درازای این چندین دهه ؛ آمریتی طولانی دارد ، چه بلایی را که بر گرده ی تاریخمان نگذاشته است . به چه سهل ،  بر خویش آورده ایم ، این نبود " امنیت "  است که با بودن " آزادی " ، " هرج و مرج " را آفریده اند ! همگان ، همه جا ، آن جا که از " ترس ِ " این " غوغا " ، " آزادی " را به مسلخ " محدودیت ها یمان " می کشاندیم  ، در کمترین وضعیت ِ عوارضش ، قدرتی بود که به " اقتدار " ارزانی داشتیم ؛ برای نهادینه کردن ِ " کشتن آزادی " تا راه  " امنیت " سهل گردد . به باور تان چه پیش آمده بود که " اقتدار " باور کرد و باور گردانید ، " امنیت " به است از " آزادی " ، چه پیش آمده بود که " آ زادی " پلی شد برای دست یازیدن به " امنیت " . در نخستین ، باید به دنبال " چرخشی " گشت که ذهنیت مان به این سوی آمد و " آزادی "  قربانی  "رهایی امنیت " شد .

 

   


ادامه مطلب
نوشته شده توسط داود شکوهی در پنجشنبه دوم شهریور 1385 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

    دلهره * 

 

 

       واقعيت زندگي آشكا را نشان مي دهد كه  هر كس نظري داشته باشد و  بخواهد به نحوي خود  را ظاهر سازد و نظر  خود را متحقق سازد ، لحظاتي دارد كه بايد ، خودش تصميم بگيرد ، زيرا يا كسي ندارد ،  كه به او  كمك كند ، يا اعتمادي به كسي ندارد ، يا از همه نا اميد شده  و آن ها را در مورد خاصي كه به سرنوشت خودش مربوط است صلاحيت دار نمي داند . . . در اين حالت فرديت انسان ظاهر مي شود . اين تنهايي در  موقع تصميم گيري بسيار سازند است  . «  كمال  زندگي با مقدار  تنهايي اندازه گيري مي شود » ، تنهايي كه در حين تصميم و به هنگام ابراز جرات و جسارت براي عملي ساختن آن تصميم لازم است.استحكام شخصيت انساني دراتخاذ تصميماتي است كه از وجود خود او سرچشمه مي گيرند . پس انسان ارزش و اعتبار خود را در تنهايي به  دست مي آورد . اين امر نفي مقام جمعي ما نيست ، زيرا در ميان جمع نيز انسان به تنهايي تصميم مي گيرد . بدين ترتيب است كه زندگي ترسناك بودن خود را نشان مي دهد  . كسي  كه بيگانه از خويشتن  نباشد اين  ترس و دلهره  ،  براي وي نا آشنا نيستند . انساني كه آزاد رها شده و در جهان انداخته شده ، بيشتر به ذات غم آلود خود نزديك است . اونامونو گفته است « انسان بر روي زمين و آسمان بي پناه است » مخصوصاً اين بي پناهي براي كساني كه ايمان قلبي خود را به وجود خداوند ، از دست داده باشند ، كاملاً مشهود است . بنابراين هر سرنوشتي تاريخ دردناك و غم آلودي دارد . مي بينيد كه مقام انساني در جهان آكنده از غم است .

       

      انسان  موجودي است كه به آن چه دارد  ،  قانع نيست  ،  به همين جهت آرامش و طماْنينه ، از مشخصات زندگي او نبوده و از وي گريزانند . او بايد همواره در طريق مجاهدت و رياضت به سر برد . به نظر مي آيد  ، كمال انساني در همين مجاهدت عدم آرامش است . بايد اين راه بي پايان طي شود ، اگر به مقصود نرسيم لااقل به قدر توانايي خود كوشيده ايم . انسان همواره در راه بي سرانجامي پيش مي رود . او به جايي نمي رسد كه استراحت كند . اگر لحظه اي از خود راضي باشد ،  معني اش اين است كه او هدفي ندارد ، بدين جهت است كه انسان بايد غم فزوني و ارتقاء خود را در سر داشته باشد .

 

     "خوب مي دانم من

                          كه تهي خواهم شد

                                          و فرو خواهم ريخت

                                                   توده ي زشت كريهي شده ام

             بچه هايم از من مي ترسند

                                              آشنایانم نیز به ملاقات پرستار جوان می آیند . "

 

 

                                                                                         داود شکوهی

              ronenano@gmail.com


*  بر گرفته شده از کتاب " فلسفه های اگزیستانس و اگزیستانسیالیسم  تطبیقی " تالیف دکتر محمود نوالی انتشارات دانشگاه تبریز 1374 .

نوشته شده توسط داود شکوهی در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

   بشر امروزين در حالي پا به قرن بيستم نهاد كه عصر روشنگري قرون 17و18و19 را پشت سر گذارده بود.

    

      با آغاز قرن بيستم جهان آبستن تحولاتي عظيم بود در سال 1900 امپراتوري بيزانس (شامل آلمان و اتريش و چند كشور كوچك ديگر) به يكي از قدرترين قدرت هاي جهان تبديل شده بود و در رقابت با ساير استعمارگران كهن خود را مغبين مي ديد.

    

      جنگ بين الملل اول با هر دليلي درسال1914 به را افتاد و به مدت 4 سال ادامه يافت كه حاصل آن حدود 9 ميليون نفر كشته ، در حدود 22 ميليون نفر (به نسبت يك سوم) معلول و از كار افتاده ، هفت ميليون نفر براي هميشه ناقص و معلول شدند و حدود 5 ميليون نفر نيز مفقود گرديدند

اما قصه در اينجا پايان نيافت.

       با ظهور فاشيسم و نازيسم درقلب اروپا و سياست هاي غلط دول متفق پس از جنگ و ده ها دليل ديگر دوباره جهان (البته منظور قدرت هاي بزرگ) درگير خانمان سوزترين جنگي شد كه تمدن بشري به چشم ديده بود .

 

      تنها حدود 60 میليون كشته (منهاي زخمي ها ونقص عضو ها و قحطي زدگان و...)حاصل اين نبردبود .

 هنوز آتش اين جنگ خاموش نشده بود كه جنگ سرد از خاكستر سر برداشت .

 

     هزينه هاي اين جنگ از سال  1945 تا 1991:

1.      11 تريليون دلار صرف بودجه نظامي كشورهاي درگير جنگ.

2.      كشته شدن 40 میليون انسان در درگيريهاي كوچك و برزگ در طول اين 40 سال.

3.      تقسيم شدن جهان به دو بلوك شرق و غرب كه دائم از يكديگر هراس داشتند.

   آيا اين جنگ اثرات زيان بارتري از جنگ دوم نداشته!

 

     سوال من اين است كه با پا نهادن به قرن 21 و گذر از مدرنيسم به پسا مدرنيسم و انجام اين تحول عظيم كه هر تحولي پيامد رقابتي ست و هر رقابتي نتيجه احتمالي جنگ(همان كشمكش هايي كه در گذر از سنت به مدرنيسم به وجود آمد) آيا دردسرهاي آينده بشر پست مدرن بنياد گرايي و تروريسم است يا چيزي فراتر ازآن كه بايد با تمام امكانات ابرتكنولوژيكي راه چاره اي براي آن انديشيد ؟

 

 

 

حسين كرمي

dotokoyl@gmail.com

نوشته شده توسط داود شکوهی در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin