گهگاهي از درونت خطور ميكند كه بپرسي « هي ، كجايي ؟ » . اندوختههاي ذهنيات اغتشاش آفرين ميشود گاهي . به ذهنت خطور ميكند كاش نداني . و ندانستن اوج آرامش است . چون به نظر ميآيد و به طرز غرابتآوري به نظر ميآيد « معرفت » و « راحتي » جمعپذير نخواهند بود . گسستگي و فروپاشيهاي پيوندهايي كه بودنهاي متضادت را كنار هم گذاشتهاند ، ترديد ميآورند و مشكوكت ميكنند . شك از آن كه « كيستي ؟ كجايي ؟ » . آيا باورهايت مسلخهايي نبودهاند و تو را در تابويي دهشتناك غرق نكردهاند .
من در كجا زندگي ميكنم ؟ ساخت اجتماعي _ فرهنگي جامعهام كدام است ؟ آيا اساساً تمدن تعريفي در اين جامعه دارد ؟ با صرف زماني طاقت فرسا و كوششي چشمانگيز ميشود پاسخهايي حقيقيتر ، يا لااقل بَري از كينه و حماقت يافت . و توانستيم تبييني و تحليلي صريح از شرايط ِ بودنها بيابيم و خويش را دانسته فرض كنيم . اما پرسشي بس سترگ پيش ميآيد ؛ التزام به امر زمامدار تا چه حد حقيقي _ اخلاقي ست ؟ همان سوال هميشگي فلسفهي سياسي « چرا كسي بايد از ديگري اطاعت كند ؟ » اين سوالي بحران ساز است . بس مبهم كه توان پاسخگويي سترگي ميطلبت . آن چنان بزرگ كه از روسوي آزادي خواه استبداد ، از ماركس رهايي طلب اقتدارگرايي و خون ، از هگل بزرگ دشمن جوانان و از هابز مستبد آزادي ميآفريند . اين جاست كه پيشداوريهاي فلسفي آغاز ميشود و فيلسوف نقش پيامبري ميگيرد . و ارزشيابي ميآغازد . و اين جاست در باتلاق فرورفتگي . نيچه زيبا سخنسرايده است از پيشداوريهاي فيلسوفان : « چه بسا چيزي جز ارزيابيهايي از ظاهر قضايا و جز چشماندازي گذرا نباشد » .
و اما من در كجا زندگي ميكنم ؟ احتياج به يك قوهي تخيل و تصور است . تصور كنيد و تجسم : « مونارشييسم ( تكسالاري ) ، آپارتايد جنسي _ حقوقي _ قومي ، بنيادگرايي ديني ( طالبانيسم شيعي ) ، دترمينيزم ، ميليتاريسم ( فرهنگ پادگاني ) ، توتاليتاريسم ( اقتدارگرايي ) ، تئوكراسي ( دينسالاري ) ، اوليگارشي ، پاترناليسم ، پاپيوليسم ( مردمانگيزي ) ، لجنپراكني ، شانتانژ و شالاتانيسم اطلاعاتي _ تبليغاتي و فساد سياسي » ، شما بايد تصور كنيد « مخلوطي » از اين ساختارها را . گرچه جمع مفاهيمي چون مونارشي و اوليگارشي بسيار سخت مينمايد . اما باور كنيد اين جامعهي ماست . و بالطبيعه تضادها هستند ، نيروها ، ساختها و جنبشهاي پراكنده و گسسته اي كه اعتراض ميكنند و ميجنگند . اما فقط احمقها قياس ميكنند تواناييهاي دو گروه را . به هيچ وجه ديوانه نشوبد ، چون ممكن نيست ديوانه شد آنگاه كه خود يك ديوانه در مجنونكده باشيد . عجالتاً ، محض اطلاع بهتر آن است تا بدانيد ( گرچه لمس ميكنيد ) كه در اوج بحران رواني اجتماعي ايران به سر ميبريد . يك بحران هويتي محض . يك بحران سياسي محض . يك بحران فرهنگي محض . يك بحران اقتصادي محض . يك باتلاق اخلاقي محض . دروغ ، دزدي ، وحشيگري ، خشونت ، تقلب . فلجشدگي محض . چون شترمرغ سر در گِل فرو بايد برد از خجالت . فروافتادگي در لجن ، اوج بضاعت يك نفس ايراني . چندگانگي شخصيتي و توان بازيگري شگرف . رو دست زدهايم به تمامي كرختيها و جانيان تاريخمان . چنان كه در قبرهايشان نميلرزند ، تركيدهاند . فراافكني . نهادينه كردن خشونت . رنگنباختگي در اوج خونريزي و مقصر بودن . مظلوميت در نهايت ددمنشي ( روبسپيريسم ) . هر جور به قضيه بنگري و از هر زاويهاي ، روسو هنوز درست ميگويد : » آنچه ما هستيم نتيجهي آن چيزي ست كه حكومت از ما ميخواهد » . آخر چگونه نبايد ترسيد . چگونه ميگويي نبايد ترسيد مگر نميبيني فاشيزم پشت گوشمان است . مشكي ميپوشيم و به سوگ ، لهله انتظار ميكشيم . نهنه ، مشكي ميپوشيم و به سوگ ، لهله ميايستيم .
مطلب را به بالاترین بفرستید: